
یکی بود یکی نبود، سال ها پیش درباغ بزرگی پرندگان بسیاری زندگی می کردند. در این باغ، کلاغ کوچکی هم بود که آرزو داشت پرهای زیبایی داشته باشد . او می خواست زیبا ترین پرنده ی دنیا باشد. یک روز که کلاغ در باغ پرواز می کرد، به درختی رسید. کنار شاخه درخت نشست. او می خواست همه جای باغ را خوب ببیند. و با حیوانات وپرندگان باغ آشنا شود. کنار شاخه ی درخت دارکوبی را دید که دارد به درخت نوک می زند. کلاغ خوب به دارکوب نگاه کرد و در دلش گفت: ای کاش من هم مثل او زیبا بودم. بغض دلش را گرفت. خواست با دارکوب حرف بزند اما نتوانست آرام به پرواز خود ادامه داد، به برکه ای نزدیک شد. در کنار برکه اردک هایی را دید که مشغول شنا کردن بودند. باز با خودش گفت: کاش من هم مثل اردک ها زیبا بودم. گنجشک زیبایی را دید .هر ...
ادامه مطلب
خانم معلم به کلاس وارد شد، چشمش که به نوشته روی تخته سیاه افتاد، در جا خشکش زد!؟ باعصبانیت ازکلاس بیرون رفت و همراه مدیر به کلاس بازگشت. مدیر تا نوشتهروی تخته سیاه را خواند، به بچه ها چشم غرّه ای رفت و فریاد زد: - « کی این جمله رو نوشته!؟ .» دانش آموزان ساکت بودند. - « مدیردوباره و بلندتر از قبل فریاد زد:» - « گفتم کی این جمله رو نوشته!؟ » بچه ها باز هم ساکت بودند. محمدرضا هم ساکت بود، اما در دل به آن ها می خندید. هیچ کدام از بچه ها نمی دانستند او قبل از اینکه کسی به کلاس بیاید، روی تخته سیاه نوشته بود: ورود خانم های بی حجاب به کلاس درس ممنوع! خاطره ای از شهید محمدرضا توانگر راوی: دوست شهید [email protected] نویسنده: مریم عرفانیان تهیه: مینو خرازی تنظیم: فهیمه امرالله شبکه کودک و نوجوان...
ادامه مطلب