
می گویند: در زمان های قدیم پیرزن نخ ریسی بود که از چند سال پیش شوهرش مرده بود و با دو تا گربه اش زندگی می کرد. اسم یکی از گربه ها عروس بود و اسم یکیش هم ملوس. گربه عروس خیلی زرنگ بود و روزی نبود که چند تا موش نگیرد و سبیلی چرب نکند برعکس او ملوس، گربه خیلی تنبل و تن پروری بود و بیشتر وقت ها می رفت پهلوی پیرزن و آن قدر لوس بازی در می آورد تا پیرزن از غذای خودش یک چیزی به او می داد. موش های خانه پیرزن خیلی از عروس می ترسیدند اما میانه شان با ملوس خیلی خوب بود به طوری که وقتی ملوس تنبل می خوابید موش ها از سر و کولش بالا می رفتند، خلاصه وقتی موش ها از تنبلی و بی ...
ادامه مطلب
بزغاله تشنه بود. رفت كنار رودخانه تا آب بخورد. خم شد و عكس خودش را توى آب تماشا كرد... بابا به مامان گفت: چرا ناراحتی؟ مامان گفت: دلم خیلی تنگ شده... مارمولک رفت و روی سنگ نشست. یک نگاه به دور و برش کرد. ... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
جشن تولد دوستان، زمان بسیار مناسبی است برای تهیه کارت تبرک ساده و زیبا... بچه های عزیز امروز هم آمده ایم تا باهم یک شیر خوشکل کاغذی درست کنیم ،پس.... با وسایل ساده می توان اسباب بازی های زیبا درست کرد و با دوستانتان سرگرم بازی شوید... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
تو دفترم کشیدم درختای جور وا جور از این جا پای چشمه تا پای تپه اون دور یکی درخت سیبه یکی درخت انجیر رو یکی شون کشیدم کلاغ خسته پیر کلاغ نَه سیب دوست داره نَه انجیر و زردآلو با قار و قار به من گفت دلم می خواد خرمالو زود می کشم تو دفتر خرمالوی رسیده کلاغ می خنده شاید خرمالوها رو دیده! [email protected] شاعر: نوشین نوری کجا می ری از این وری؟ مورچه زرد فسقلی...! تق و تق و تق بابا جون اومد .... آن شانه را بر مو نزن آن شانه موی تو نیست ... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود، خانه خیلی نامرتب است و مامان می خواهد آن را تمیز کند. سارا هم دوست دارد در کارهای خانه به مادرش کمک کند... او به آشپزخانه می رود و می گوید: مامان من چه کاری می توانم انجام بدهم؟ ولی مامان از سارا می خواهد که برود بازی کند. چون امروز کارهای خانه کمی مشکل تر است، ولی سارا باز هم اصرار دارد تا کاری انجام بدهد. مامان می گوید: باشد. می توانی ظرف های کثیف را به آشپزخانه ببری. سارا می خواست ظرف ها را به آشپزخانه ببرد که پایش به پارچ آب خورد و روی زمین ریخت. مامان مجبور شد کارش را رها کند و آشپزخانه را خشک کند، تا کسی سُر نخورد. سارا به مامانش ...
ادامه مطلب
شاید در نگاه نخست، شبیه به چشمان اژدهای مخوف فیلم ها باشد؛ اما این چشمان در واقع به موجودی بسیار کوچک تر و بی خطرتر یعنی قورباغه درختی چشم سرخ تعلق دارد... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
نگاه کردم به بالای سرم. صدای یک فاخته بود که دایم می گفت: کوکو....کوکو.... هر چه گشتم او را ندیدم. از کناره باغ گذشتم. هوا خیلی گرفته بود. نفسم داشت می گرفت. دنبال یک چشمه می گشتم که خودم را با آب زلالش خنک کنم. اما چشمه ای نبود. ناگهان صدایی شنیدم. صدای پُر مهر او بود. وقتی به باغش خوب نگاه کردم، او را دیدم. محمد باقر (ع) بود. همراه دو تا از کارگرهایش، سرِ زمین کار می کرد. چه توانی داشت که توی این گرما کار می کرد! جلوتر رفتم. متوجه من نشد. پشت سرِ هم به دل خاک، بیل می زد. توی دلم گفتم: این پسر پیامبر هم چه قدر کار می کند! این همه مال و دارایی دارد، باز هم خودش را با ک...
ادامه مطلب
جشن تولد دوستان، زمان بسیار مناسبی است برای تهیه کارت تبرک ساده و زیبا... بچه های عزیز امروز هم آمده ایم تا باهم یک شیر خوشکل کاغذی درست کنیم ،پس.... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود. یک روز صبح زود مامان کلاغه رفت کنار رود. کنار رود یه درخت بود. یک درخت با گردوهای تازه. مامان کلاغه پَر و پَر و پَر زد. به هر کدام از شاخه هایش سر زد. بعد شروع کرد به چیدن گردوها.مامان کلاغه گفت: یه قارتا، دو قارتا، سه قارتا. فکر کنم برای صبحانه زاغچه کافی باشه.سپس به لانه اش رفت. بَنگ و بَنگ و بَنگ با یک سنگ شروع به شکستن گردوها کرد. بعد هم زاغچه را صدا کرد.مامان کلاغه نان و پنیر و گردو را پیش زاغچه آورد، اما زاغچه صبحانه اش را نخورد.مامان کلاغه گفت: ای قار، ای بی قار! پس حداقل نون و پنیرت را بردار. توی کوله پشتی ات بذار.زاغچه از لانه بیرون ...
ادامه مطلب
چگونه به سلامت، رفت و آمد کنیم؟... خرید کردن همیشه خوب نیست، یاد بگیریم که چطور درست و به اندازه خرید کنیم... چگونه به سلامت، رفت و آمد کنیم؟... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
میوه فروشه، باباگاری چوبی دارهشعر می خونه همیشهصدای خوبی داره آهای، آهای اهالیگاری چوبی دارمبا میوه های شیرینپا تو محل می ذارم شیرین تر از مربابیا ببر که قندهوقتی که خوردی بگویه آفرین به بنده صبح تا غروب با گاریشدنبال کار و بارهاین دفعه تو بساطشمیوه بهشتی داره! [email protected] فهیمه امرالله _ شاعر: نوشین نوری طوطی من تو آینه عکس خودش را دیده ... قل قل و قل قل می کنه کتری ما روی اجاق... بگو چی ام سفیدم؟ ...گاهی روی خورشیدم Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
محمد بن زکریای رازی یکی از معروف ترین شیمیدانان و طبیبان جهان اسلام است محمد بن زکریای رازی یکی از معروف ترین شیمیدانان و طبیبان جهان اسلام است که در 251 هجری قمری در ری به دنیا آمد و در 313 هجری قمری در همین شهر وفات یافت و اروپائیان او را با نام های "رازس"، "رازی" و "الرازی" می شناسند.در دوره خلافت امویان، حکمرانان بر اقوام غیر عرب فشار زیادی می آوردند و به آنان امکان هیچ گونه تعقل و پژوهش علمی را نمی دادند. آنان برای علوم طبیعی هیچ ارزشی قائل نبودند و به نظرشان این علوم فقط به درد ملل غیر عربی مثل ...
ادامه مطلب
پنجره اتاقمباز به سمت دریاستساحل و موج و قایقخیلی قشنگ و زیباست کنار موج دریاگوش ماهی ها نشستندبه شوق موج دریاساکت و آرام هستند دوباره موج آمدیک جمله گفت به آن هابرای بازی کردنبیایید بریم از این جا خوش حال و شاد و خندانگوش ماهی ها دویدندروپشت موج نشستندبه دور دورا رسیدند [email protected] فهیمه امرالله _ شاعر:قیصر سربازی دوباره صبح آمد یک روز خوب و زیبا ... ماشین من،جان جان ترمز و گاز، قان قان... به به مداد رنگی چه رنگای قشنگی... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
درجامه،مادرها فوق العاده ترین کارها را برای فرزندانشان انجام می دهند و از علایق و خواسته های خود می گذرند، اما در میان حیوانات و حشرات نیز این از خود گذشتگی ها وجود دارد. براینمونه گونه خاصی عنکبوت، روده و احشاء خود را بالا می آورد تا نوزادانش از آن تغذیه کنند و این فداکاری را تا آنجا به کمال می رساند که به خاطرش جان خود را از دست می دهد.موجودی که از آن صحبت می کنیم عنکبوتی است که بیش تر در کشورهای حاشیه مدیترانه زندگی می کند. این موجود در فصل بهار با استفاده از تارهای ابریشمی خود سازه ای شبی...
ادامه مطلب
خرگوشک زیر درخت کاج نشست و با گریه گفت: «توی لانه مان تونل کَندم و مامانم عصبانی شده. با من قهر کرده.» بچه سنجاب گفت: «اگر جای تو بودم...» ولی همین که دید خرگوشک گوش نمی کند، پرید و رفت. خرگوشک باز گریه کرد. بعد اشک هایش را پاک کرد و دنبال بچه سنجاب دوید. ازاو پرسید: «اگر جای من بودی، چه کار می کردی؟» بچه سنجاب گفت: «خُب، لانه مان را پُر از میوه کاج می کردم تا مامانم با من آشتی کند.» خرگوشک زیر درخت کاج برگشت و یک بغل میوه کاج جمع کرد. آن وقت با خودش گفت: «مامانم که این ها را دوست ندارد! پس چه کار کنم؟» م...
ادامه مطلب
قل قل و قل قل می کنه کتری ما روی اجاق از دهنش بیرون می آد یه عالمه بخار آب مامان صداش و می شنوه زود چایی رو دم می کنه کتری ما خوشش می آد غر غرش و کم می کنه [email protected] شهرزاد فراهانی-شاعر: فاطمه رحمانی کفشدوز که قشنگه خال سیاه داره... خدایِ جهان باغ را آفریده درخت و گل و زاغ را آفریده ... دوستای نازنینم من لیموی شیرینم... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
این حیوان زیبا، کرکس، هما، مرغ استخوان خوار یا کرکس ریش دار نام دارد و تقریبا تمام خوراک خود را از تکه های استخوان تامین می کند و اگر امکانش باشد، استخوان ها را به صورت کامل می بلعد. در مورد اشیائی هم که پرنده توانایی بلعیدن شان را ندارد، آن ها را حین پرواز به آسمان برده و روی صخره ها رها می کند تا به قطعات کوچک تقسیم نماید. درست مانند هر کرکس دیگری، این گونه نیز که بر فراز کوه های آفریقا، آسیا و اروپا پرواز می کند، نقش بسزایی در حفظ اکوسیستم دارد و با مصرف کردن لاشه حیوانات، میزان شیوع و گسترش ب...
ادامه مطلب
برخیز که هنگامنماز است این بانگ بلند چاوشان است پنج وقت به سوی قبله آییم بشتاب که هنگام نماز است چون شکر به در گهش گذاریم آری به شیوه ی نماز است برما بنموده لطف بسیار پس بنده ی حق شکر گذار است آری تو بخوان نماز به وقتش چون خالق ما کردگار است او داده به ما زیاد نعمت بر گردن ما واجب نماز است [email protected] شهرزاد فراهانی-شاعر:فرخ مهر علیار دوستای نازنینم من لیموی شیرینم... دیشب که مهتا ب تو آسمون ...از پشت ابرا اومد بیرون پرنده باز می خونه از رو درخت تو لونه Let's b...
ادامه مطلب
طفلکی تنها مونده یه لنگه ی جورابم شب که وقت خوابه می آد تو رخت خوابم برای لنگه جوراب یه فکر تازه دارم یه خرده پنبه ی ریز توی دلش می ذارم دکمه های اضافی می شه به جای چشماش دو تا گردوی قرمز می چسبونم رو لپاش مامان براش با کاموا یه دست مو می ذاره دهن براش می ذاره عروسکم می خنده کانال کودک و نوجوان تبیان [email protected] شهرزاد فراهانی-روزهای زندگی Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
حضرت موسی(ع) درمحل رسیدن دو دریا با حضرت خضر(ع) دیدار کرد و از او خواست از دانش فراوانی که خداوند به او داده به او یاد دهد. خضرگفت: تو تحمل آن چه را خداوند به من آموخته نداری و نمی توانی صبر کنی. حضرت موسی گفت: خواهی دید که صبر می کنم. آن ها سوار قایق شدند. حضرت حضر شروع کرد به شکستن تخته قایق. حضرت موسی گفت: چرا قایق را می شکنی؟ می خواهی مسافران را غرق کنی؟ حضرت خضر نگاهی به حضرت موسی کرد و گفت: دیدی به تو گفتم که نمی توانی در این سفر با ما همراه باشی؟ حضرت موسی قولی را که داده بود به خاطر آورد. برایش بسیار سخت بود که در برابر کارهای عجیب و غریب حضرت خضر هیچ ن...
ادامه مطلب