
می گویند: در زمان های قدیم پیرزن نخ ریسی بود که از چند سال پیش شوهرش مرده بود و با دو تا گربه اش زندگی می کرد. اسم یکی از گربه ها عروس بود و اسم یکیش هم ملوس. گربه عروس خیلی زرنگ بود و روزی نبود که چند تا موش نگیرد و سبیلی چرب نکند برعکس او ملوس، گربه خیلی تنبل و تن پروری بود و بیشتر وقت ها می رفت پهلوی پیرزن و آن قدر لوس بازی در می آورد تا پیرزن از غذای خودش یک چیزی به او می داد. موش های خانه پیرزن خیلی از عروس می ترسیدند اما میانه شان با ملوس خیلی خوب بود به طوری که وقتی ملوس تنبل می خوابید موش ها از سر و کولش بالا می رفتند، خلاصه وقتی موش ها از تنبلی و بی ...
ادامه مطلب
شاید در نگاه نخست، شبیه به چشمان اژدهای مخوف فیلم ها باشد؛ اما این چشمان در واقع به موجودی بسیار کوچک تر و بی خطرتر یعنی قورباغه درختی چشم سرخ تعلق دارد... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
خرگوشک زیر درخت کاج نشست و با گریه گفت: «توی لانه مان تونل کَندم و مامانم عصبانی شده. با من قهر کرده.» بچه سنجاب گفت: «اگر جای تو بودم...» ولی همین که دید خرگوشک گوش نمی کند، پرید و رفت. خرگوشک باز گریه کرد. بعد اشک هایش را پاک کرد و دنبال بچه سنجاب دوید. ازاو پرسید: «اگر جای من بودی، چه کار می کردی؟» بچه سنجاب گفت: «خُب، لانه مان را پُر از میوه کاج می کردم تا مامانم با من آشتی کند.» خرگوشک زیر درخت کاج برگشت و یک بغل میوه کاج جمع کرد. آن وقت با خودش گفت: «مامانم که این ها را دوست ندارد! پس چه کار کنم؟» م...
ادامه مطلب
پاهایش درد می کرد. کمرش صاف نمی شد. به زحمت راه می رفت. خیلی پیر شده بود. همسر پیرش پرسید: می خواهی به کجا بروی؟ پیرمرد گفت: می روم به خانه علی. همسرش خوشحال و خندان شد و گفت: خدا به همراهت! علی (ع) مرد مهربانی است. من برایت دعا می کنم. پیرمرد مسیحی عصای چوبی اش را برداشت و از خانه بیرون آمد. رهگذرها در رفت و آمد بودند. دست به دیوار گرفت. رفت و رفت تا به یک میدان گاه رسید. درد پایش زیاد شده بود. از خستگی نفس نفس می زد. بالاخره به خانه علی (ع) رسید، در زد. خدمت کاری جوان در را باز کرد. پیرمرد گفت: با علی (ع) کار...
ادامه مطلب
دنیای حیوانات سرشار از شگفتی است که در این مطلب با تعدادی از آن آشنا می شوید. دم دوست داشتنی بیشتر حیوانات دم دارند ولی کانگورو...
ادامه مطلب
دنیای حیوانات سرشار از شگفتی است که در این مطلب با تعدادی از آن آشنا می شوید. دم دوست داشتنی بیشتر حیوانات دم دارند ولی کانگورو...
ادامه مطلب
پس گردو کو؟ یک روزکانگیکانگورو و سنجابک کنار رودخانه بازی می کردند. ظهر شد. کانگی شکمش را گرفت و گفت: آی! گرسنه ام. این جا درخت میوه نیست. سنجابک کمی فکر کرد و جواب داد: کنار رودخانه که نَه. ولی از پارسال من یک گردو کنار یک سنگ سفید قایم کرده ام. نزدیک است. بدو برویم گردو بخوریم.سنجابک و کانگی رفتند و سنگ سفید را پیدا کردند، اما گردو را پیدا نکردند.به جایش یک درخت کوچولو آن جا بود. کانگی پرسید: پس گردو کو؟سنجابک جواب داد: نمی دانم شاید کسی آن را برداشته. عیبی ندارد. بیا برویم پایین رودخانه. من دو سال پیش بادام آن جا قایم کرده ام. فهیمه امرالله -کیهان بچه ها یک روز گرم تابستان، خانم مار زنگی از خواب بیدارشد. دمش را تکان داد و راه افتاد تا برود و کمی گردش کند... یکی بود یکی نبود ی...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود روزی روزگاری جادوگری که از مسخره کردن دیگران خوشش می آمد، تصمیم گرفت با مردم ساده دل و زحمت کش یک روستا، شوخی کند. برای همین مرغ و خروس هایشان را جادو کرد و همه آن ها دندان هایی بسیار ریز و ظریف اما قوی و برّنده درآوردند و به خوردن گوشت علاقه مند شدند. مرغ و خروس ها بعد از آن علاوه بر خوردن دانه، گوشت هم رامی خوردند. خروس ها که زورشان بیشتر بود، به جوجه های تازه از تخم درآمده حمله می کردند و بدن لاغر و ظریف آن ها را زیر دندان های تیز و کوچکشان له می کردند و با لذّت می خوردند. مرغ ها هم تا چشم خروس ها را دور می دیدند، جوجه هایشان را یک لقمه چپ می کردند. چند روز پس از این ماجرا، روستاییان دیدند که جوجه های کوچولو یکی یکی ناپدید می شوند. فکر کردند که...
ادامه مطلب
سه سال از زمانی که مشرکان مکه، پیامبر و خاندان اورا با عده ای از مسلمانان دردره ای به نام شعب ابی طالب در محاصره قرار داده بودند، می گذشت تعدادی از کفار قریش که از یهودی ها و مسیحی ها شنیده بودند پیامبری در مکه ظاهر خواهد شد و پس از رنج و زحمت به پیروزی خواهد رسید با رسول خدا اظهار دوستی می کردند و در میان مسلمانان خود را مسلمان می خواندند. اما همین افراد با کفار مکه رابطه داشتند و به آن ها و بت ها اظهار علاقه می کردند. این گروه که با محاصره شدن پیامبرو خاندانش درمکه مانده بودند و در خانه خود به راحتی زندگی می کردند منتظر پایان کار بودند. این ها هیچ کمکی به پیامبر نمی کردند و این بهانه را داشتند اگر کسی کمک کند با زن و فرزندش مورد آزار و اذیت قرار می گیرد. و لکن ابوطالب(ع)و خدیجه(ع) تما...
ادامه مطلب
هر حیوونی تو دنیا غذا داره مانند ما بعضی فقط دون می خورند بدون دندون می خورند مثل خروس پر طلا جوجه ها و کبوترها بعضی دیگه میرند شکار دندون دارند قطار قطار دندون های تیزی دارند گوشت میخورند چون گوشت خوارند مثل پلنگ و شیرو گرگ بعضی کوچک بعضی بزرگ بعضی دیگه دندون دارند اما فقط علف می خورند مثل گاو و اسب و الاغ توی جنگل و دشت و باغ [email protected]شهرزاد فراهانی- نغمه ها ٦ ، میون تیکه ابرا تو آسمون اون بالا ..........رنگین کمون زیبا شده دوباره پیدا چشم چشم دو شیشیه بدون اون نمی شه... خورشید خانوم بیدار شو سرگرم کارو بار شو .... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
روزی از روزها گرگ بد جنسی روباه بیچاره را به زور پیش خودش نگه داشته بود تا هرکاری که می خواهد برایش انجام بدهد روباهخیلی دوست داشت فرار کند ولی ازترس جانش جرات نمی کرد تا این که.... یک روز صبح،آن دو در جنگل قدم می زدند گرگ به روباه گفت: روباه قرمزی، زود برای من غذا پیدا کن وگرنه می خورمت.روباه از ترس گفت: من مزرعه ای را می شناسم که چند تا بره کوچک در آن زندگی می کنند. اگر بخواهی می توانیم یکی از بره ها را بدزدیم.گرگ راضی شد و هر دو به مزرعه رفتند روباه بره ای را دزدید برای گرگ آورد. گرگ بره را خورد اما سیر نشد . این بار خودش رفت تا بره دلخواه را شکار کند. اما بی احتیاطی کرد و مادر بره بع بع کنان همه را خبر کرد کشاورز دوان دوان به طویله آمد. گرگ را دید وبا چوب به جانش افتاد گرگ گریان و ...
ادامه مطلب
آسمان با صدای گریه زمین از خواب بیدار شد. تا چشم باز کرد دید چیز سیاهی اطراف زمین را گرفته است که به سختی دیده می شود. سرش را این ور کرد، آن ور کرد تا زمین را بهتر ببیند، اما نتوانست. زمین هم همچنان گریه می کرد. داد زد: چی شده؟ زمین اوه اوه کنان گفت: این هوا سیاهه منو محکم گرفته تو بغلش. دارم خفه می شم. نفسم گرفته.آسمان گفت: آهای سیاه بدترکیب، زود باش دست از سر دوستم بردار.هوا سیاهه بدترکیب گفت: نُچ... زمین دوست... زمین خوب. و محکم تر زمین را در بغلش گرفت. زمین داد زد: آسمان کاری بکن.و بعد سرفه کرد. آسمان گفت: الان خدمتش می رسم.بعد دست انداخت و هوا سیاهه بدترکیب زشت را گرفت کشید و گفت: از دوست من فاصله بگیر.هوای سیاه بدترکیب زشت بیش تر به زمین چسبید و گفت: نچ... نچ... زمین خیلی دوست... ز...
ادامه مطلب
، دو دانشمند در حالی که مشغول اکتشاف بودند، با نوع عجیبی از حشره خوار پشمالو و نسبتا بزرگ برخورد کردند که میتونست هر وزنی را به راحتی تحمل کند..... با ابعادی به اندازه ی یک بوقلمون، « كامپسوگناتوس» (Compsognathus) حدود ۱۵۰ میلیون سال پیش (اواخر دوره ی ژوراسیک) و در اروپا می زیسته است... عقرب ها دارای یک جفت چشم میانی و٢تا ٥ عدد چشم جانبی هستند.چشم های جانبی با وجود داشتن عصب بینایی فاقد قدرت دید هستند و به احتمال زیاد فقط می توانند نور راتشخیص دهند Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
گربه ملوس یه گربهملوسی داشتمکه اون خیلی دوست می داشتم گربه کوچکم قشنگ بودرنگش مثل پلنگ بود با پاهای کوتاهش می دویدهی می دوید تا صدایش می کردمزودی می شنید نام گربه ام پلنگی بودچه قدر گربه قشنگی بود یه روزی گربه مززیرفت به دنبال بازی هرچه صدایش کردمباز نیامد هوا که تاریک شداز رو دیوار آمد شهرزاد فراهانی- سایت اتل متل توتوله ننه جون توی حیاط کاسه ی آب می ذاره واسه ی پرنده ها کمی گندم میاره روزهای آخر زمستان بود. هنوز بهار به دهکده نیامده بود.یک روز جارو از پرستو شنید که خانم بهار را پشت ابر دیده. ... بچه های تایوان و بنگلادش آلبانی و مراکش فرانسه و لهستان هلند و تاجیکستان سوریه و فلسطین عراق و ایران و چین Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
سلام بچه ها، امروز می خواهیم با کمک هم یک گل آفتابگردان خوشکل درست کنیم. وسایل مورد نیاز را آماده کنید و با من همراه شوید. مواد لازم: 4 مربع 7/5 × 7/5 سانتی متری 1 مربع 5 × 5سانتی متری ساقه 3/5 × 15سانتی متری برگ6 × 4/5سانتی متری ابتدا مربع های بزرگ را به صورت بادبرنی تا بزنید. سپس هر قسمت را مجدا از وسط تا بزنید. لبه های تا شده را به هم بچسبانید. حالا چهار مربع تا شده را کنار هم قرار دهید و آن ها را بچسبانید. اکنون باید ساقه و برگ های آفتابگردان را آماده کنیم. بعد از اینکه برگ ها را آماده کردیم آن ها روی یک قاب مقوایی بچسبانید. قاب آفتابگردان شما آماده است آن را میتوانید به دوستانتان هدیه بدهید. [email protected] منبع:بیتوته تهیه:شهرزاد فراهانی آموزش ساخت...
ادامه مطلب
بچه گربه ای دیشبتوی کوچه ی ما بودمانده بود در بارانخیس خیس و تنها بود خانه ای قدیمی رادید و رفت نزدیکشپا گذاشت آهستهدر حیاط تاریکش گربه با میو... هایشاز خدا تشکر کردزیر سقف آن خانهخواب رفت و خر خر کرد کانال کودک و نوجوان تبیان منبع:سایت نبات تهیه،شهرزاد فراهانی شبکه کودک و نوجوان تبیان ساختم یك خانه با سه تا پشتی باز... بهار یواش یواش میاد صدای کفش پاش میاد ... دوباره آمد از راه بهار سبز و زیبا ... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
زمین ما خانم مربی میگه: زمین یه توپ گرده! توپی که دائم داره دور خودش می گرده یه توپ گرد و بزرگ «زمین» كه میگن، اینه به قول خانم ما این كره زمینه این توپ خیلی بزرگ دره و دریا داره زمستون و تابستون بهار زیبا داره خانم رو تخته سیاه عكس زمینو كشید یا سر من گیج می رفت یا كه اونم می چرخید ساختم یك خانه با سه تا پشتی باز... بهار یواش یواش میاد صدای کفش پاش میاد ... آهای آهای بهاره عید اومده دوباره ... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
مرحوم ثقه الاسلام نوری در کتاب کلمه طیبه، داستان عجیبی نقل کرده است. در زمان خود ایشان می فرماید. در زمان والد علامه ام (پدرش از علماء بزرگ زمان و ساکن قریه نور بوده است) در آن زمان مردی به نام سید جلیلی از سادات طالقان هر سال به رشت می آمد و بابت سهم سادات، تجار رشت به او کمک می کردند. در این سال وضع تجار خوب بوده این سید بزرگوار دویست اشرفی (که در آن زمان خیلی بوده است) طلا جمع کرده اول خواسته بیاید قریه نور پیش پدرم در اثنای راه موقعی که حرکت کرده یک نفر دزد سوار بر اسب بوده به این سید می رسد. تعارفی کرده از سید احوالی پرسیده و سید هم از روی صداقت سفره دلش را باز می کند. دزد هم دیده که عجب طعمه خوبی است. در فکر این است که در بین راه فرصتی پیدا کند و سید را بیندازد و پول ها را بزند. س...
ادامه مطلب
دوران عظیم یخبندان یا عصر یخ،هنگامی اتفاق افتاد که توده عظیمی از یخ از سمت شمال بتدریج به طرف جنوب سرازیر شده و قسمت های زیادی از جهان را پوشانید. توده یخ آمریکای شمالی را فرا گرفت و توده ای نیز بطرف اروپای شمالی آمده و تا سیبری باختری را پوشاند. چه وقت این واقعه اتفاق افتاد؟ تصور می شود که تقریباً در 1.000.000 سال پیش شروع شد. چه موقع پایان یافت؟ در بعضی از جاهای اروپا ممکن است که فقط در چند هزار سال پیش خاتمه یافته باشد ولی در برخی قسمت های جهان در حقیقت هنوز پایان نیافته است؛ دوران یخبندان هنوز در قطب جنوب و گرین لند باقی است. میلیون ها میل مربع از سرزمین های اروپای مرکزی در زیر ورقه عظیمی از یخ که تا لندن، رومانی و انتهای نواحی جنوبی روسیه امتداد می یافت مدفون گردید. وقتی که دوران یخ...
ادامه مطلب
در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردستهآن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربهتازه وارد پیش آن ها آمد. همهگربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربهتازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بود، به طوری که چشم هایش دیده نمی شد ولی گوش هایش خیلی خوب معلوم بود. او بی خانمان بود و نلسون با یک آواز خو به او خوش آمد گفت. جولیوس خیلی چیزها برای گفتن داشت. یک شب نلس...
ادامه مطلب