
با سرعت خیلی زیاد مثل باد به چپ،به راست تو کوچه و خیابان هر دو تا که خسته شدیم خاموش شدیم، بسته شدیم پارک می کنیم ماشین من تو کمد من توی رختخوابم کانال کودک و نوجوان تبیان [email protected] شهرزاد فراهانی-شاعر:مصطفی رحماندوست Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
استقلال، آزادی ظهر بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه در میان آن ها باشد. سه تا از پسر های کشاورز به پدر رو کردند و گفتند: زمان مناسبی است که ما به خدمت ارتش ایران درآییم و از امنیت کشورمان محافظت کنیم. پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر امنیت کشور و احترام به خواسته آن ها پذیرفت و همراهشان به سوی اردوگاه نظامیان رفت . دو سرباز که معلوم بود دارای جایگاه بالایی هستند در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش جلو آمدند و دستور ایست دادند. یکی از سربازها که بیشتر به فرمانده ها شبیه بود پرسید: اینجا چه می کنید و برای چی به اردوگاه نزدیک می شوی...
ادامه مطلب
داشتم پرواز می کردم و مثل عقاب از رو دریا و جنگل می گذشتم. آنقدر حال می داد که نزدیک بود ذوق مرگ بشم. اما یه دفعه رعد و برق زد و هوا طوفانی شد. پشت سرش یه زلزله ده ریشتری با صدای دوبس ... دوبس.... زمین دهن باز کرد، نزدیک بود برم تو زمین که از خواب پریدم و متوجه شدم داداش آرش بازم صبح جمعه ای هوس کرده خونه رو با صدای آهنگ مورد علاقه اش بترکونه... وای ... من اصلا حوصله نداشتم. پاشدم صدای کامپیوتر و کم کردم و دوباره شیرجه زدم تو رختخواب. آقا شروع کرد به قرائت اعلامیه حقوق بشر: « ... آزادیه آبجی گلم... آزادی . من یک بشر آزادم و می تونم طبق میلم رفتار کنم... مخصوصا وقتی مامان جونت نیست که هواتو بگیره.... » گفتم: ولی این آزادی تو بدجوری پشتک زده رو آسایش من. گفت: آسایشت هم مثل خودت دست و پا چلف...
ادامه مطلب