
آن شانه موی تو نیست آن حوله را بر صورت نزن چون حوله مال دیگریست مسواک من هم مال من ...
ادامه مطلب
آن شانه موی تو نیست آن حوله را بر صورت نزن چون حوله مال دیگریست مسواک من هم مال من ...
ادامه مطلب
تیک تاک ساعتداره می شمارهشاید خوابیدهشاید بیداره شب شده کم کمباید بخوابمقبلش یه بوس بهبابا، مامانم ای داد بیداددیدی یادم رفتمسواک نزدمامشب سر وقت اما من هیچوقتتسلیم نمیشماز خواب خرگوشیهو پا میشم میون دستمیه دونه مسواکمیکروب شد هلاکدندون پاک پاک به فکر فردامتوی مدرسههرکی منو دیدهازم بپرسه : چه دندونایی!چقدر سفیدناینا دندوننیا مرواریدن؟ خب دیگه دیرهباید بخوابمبا لب خندونفردا بتابم.... [email protected] شاعر: مریم امیری پارسا تهیه: فهیمه امرالله_شبکه کودک و نوجوان تبیان من بلبلی قشنگم با پرهای رنگارنگ ......... باغچه کوچک من خیلی خیلی قشنگه ... خرگوش من چه نازه گوشاش چقدر درازه ..... This entry passed through the Full-Text RSS service - if this is your content and...
ادامه مطلب
الاغ گفت :«چه کار کنم شغال جان. من یک الاغم و چاره ای جز این کار ندارم. اگر بار آدمیزاد را جابه جا نکنم چه بخورم و چه طور زندگی کنم؟»شغال گفت: «چاره ندارم که نشد حرف. مگر من بار آدمیزاد می برم که شاد و خرم زندگی می کنم؟»الاغ گفت: «مگر تو کجا زندگی می کنی؟» شغال که دید حرف هایش در الاغ اثر می کند. گفت: «من کمی دورتر از این جا در مزرعه ای پر از گل های رنگارنگ زندگی می کنم که در زیبایی بی نظیر است و از جانوران دارنده هم خبری نیست. اگر دوست داری تو هم بیا که آمدن تو جای مرا تنگ نمی کند که هیچ بلکه برای من یک هم صحبت خوبی خواهی بود. چون من از تنهایی خسته شدم و می خواهم یک حیوان را در زندگی خوب خودم شریک کنم. با خودم گفتم چه کسی بهتر از الاغ.» الاغ، که از بارکشی خسته شده بود، از حرف های شغال...
ادامه مطلب
شغالی، کنار یک باغ با خیال آسوده و راحت زندگی می کرد. هر وقت گرسنه اش می شد، یواشکی و دور از چشم باغبان از سوراخ دیوار به داخل باغ انگور می خزید و وارد باغ می شد و تا می توانست از انگورها و میوه های رسیده آن می خورد و با شکم سیر دوباره از سوراخ باغ بیرون می خزید و به زندگی اش ادامه می داد. باغبان وقتی می دید هر روز انگورهای باغ و میوه های خوشمزه اش تلف می شوند. تصمیم گرفت هر طور شده دزد را گیر بیندازد و باغش را از نابودی نجات بدهد. پس، در زیر درختی پنهان شد و منتظر ماند دزد وارد باغ شود. مدتی نگذشت که شغال از درز دیوار به آرامی داخل باغ خزید و مشغول خوردن شد. باغبان یواشکی رفت و درز دیوار را گل گرفت و خوب چفت و بست کرد و با چماق به سراغ شغال رفت. شغال که هوا را پس دیده بود، برای نجات جان...
ادامه مطلب
روزی، روزگاری در کشور سوییس مرد ثروتمندی زندگی می کرد. این مرد فقط یک پسر داشت که کمی کودن بود و نمی توانست چیزی یاد بگیرد. یک روز پیرمرد به پسرش گفت: «حالا که من نمی توانم چیزی توی کله تو فرو کنم، تو را پیش استاد مشهوری می فرستم. شاید در آنجا چیزی یاد بگیری. به این ترتیب پیرمرد، پسرش را به یک شهر غریب فرستاد. پسر یک سال تمام پیش استاد ماند و بعد به خانه برگشت. پدر با خوشحالی او را در آغوش گرفت و گفت:«پسرم، بگو ببینم چه یاد گرفته ای.» پسر جواب داد: «پدر، من زبان سگ ها را یاد گرفته ام.» پدر فریاد زد: « خدا به ما رحم کند. فقط همین را یاد گرفته ای؟ پس مجبورم تو را به یک شهر دیگر و پیش استاد دیگری بفرستم.» پسر را به شهر دیگری بردند و یکسال نزد آن استاد ماند. وقتی که دوباره به خانه برگشت، پدر...
ادامه مطلب