
تعداد بازديد : 537 يکشنبه 1395/6/14 تاريخ : "); $("div[id=" + MessageType + "]").slideDown(500).delay(3000).slideUp(500); } }); function Clickheretoprint() { var s = 'MainComponents/printpage.htm'; s = '/' + s + ''; window.open(s, "", "Width=700,height=600,ScrollBars=1, resizable =0"); } function SendToWall() { var type = "1"; var id = ""; id = "333651"; if (id == "") id = "333651"; $.ajax({ type: "POST", url: "/webservices/Socialnetwork_v2/Service.asmx/SendToWall", data: "{ ID:" + id + ", Type:" + type + "}", contentType: "application/json; charset=utf-8", dataType: "json", success: function (recdata) { var i = recdata.d; if (i == -1) ShowMessage("wa...
ادامه مطلب
بابابزرگ رفته بود مسجد. حسن دایم سراغش را می گرفت. حسین هم چشمم به در خانه بود تا زودتر برگردد. مادر لباس نو به تن آن ها پوشاند؛ موهایشان را شانه زد؛ کمی عطر به پیراهنشان زد و فرستادشان مسجد.ساختمان مسجد به خانه کوچک آن ها چسبیده بود. بابابزرگ داشت برای مردم صحبت می کرد. پدر هم در میان مردم بود. حسن و حسین با خوشحالی پا به مسجد گذاشتند. هر وقت حضرت محمد (ص) روی منبر می رفت تا صحبت کند، آدم های زیادی به مسجد می آمدند. حسن و حسین از لابه لای چند مرد رد شدند. کسی متوجه آن ها نشد. همه به دهان حضرت محمد (ص) زل زده بودند. حسن با دیدن بابابزرگ خندید. لب های کوچک حسین هم، به خنده باز شد. آن ها با اشتیاق جلو رفتند. کسی از جایش بلند نشد. ناگهان بابابزرگ سکوت کرد. مسجد هم در سکوت فرو رفت. همه تعجب ...
ادامه مطلب
سنگی از زمین بلند شد و محکم به سر پسر به خورد و در میان آه و ناله ، خون از سرش جاری شد. از آن طرف پسر بچه ای با سرعت شروع به دویدن کرد و از آن جا فرار کرد. وقتی می دوید پشت سر هم چشمانش را به هم می زد و موهایش با سرعت باد حرکت می کرد. از چهره اش شیطنت و ترس می بارید. در آن محله کسی نبود که از دست شیطنت ها و آزارو اذیت او در امان باشه. یک روز پسر بچه ای را کتک می زد یا با سنگ شیشه ای را می شکست و یا باد لاستیک ماشینیو را خالی می کرد. و یا مثل امروز... همین طور که در حال دویدن بود ناگهان سرپیچ کوچه به یه پیرمردی برخورد کرد و نزدیک بود پیرمرد زمین بخوره ولی دست پر چین و چروکش را به دیوار گرفت و زمین نخورد. پسر بچه خواست فرار کنه ولی وقتی سر و صورت سفید پیرمرد را دید خجالت کشید و گفت: ببخشید...
ادامه مطلب
در روزگاران دور، در روستایی پسری بود که بسیار تنبل بود و فقط از کارِ دنیا خوردن و خوابیدن را بلد بود. پدرش کم کم نگران شده بود زیرا هر روز پسر بزرگتر می شد و هیچ تغییری در رفتارش ایجاد نمی شد. تا اینکه پدر به مادر گفت از فردا این پسرک باید به سرِکار برود وگرنه دیگر جایی در خانه ی من ندارد. مادر که پسرک را خیلی دوست داشت و دلش نمی خواست که پسرش سختی بکشد، رفت و با پسر صحبت کرد. ولی پسر اصلاً دوست نداشت کار کند و زحمت بکشد. مادر دلش برای او سوخت و به او گفت:« تو فردا صبح از خانه بیرون برو، من پولی به تو می دهم، آن را به پدرت بده و بگو دست رنج کاری که انجام داده ای است.» پسرکِ تنبل قبول کرد. فردا صبح زود پدر پسرک را از خواب بیدار کرد و گفت:« پسر جان بیدار شو و به دنبال کار برو و بدون پی...
ادامه مطلب
پدر وقتی داستان «چوپان دروغگو» را تعریف می کند، یعنی می خواهد به من بگوید که دروغ گویی آخر و عاقبت خوشی ندارد. وقتی از «سیر تحول در اروپا» حرف می زند یعنی من در درس هایم خیلی ضعیف هستم و یک دسته گلی در مدرسه به آب داده ام و او آمده و خبردار شده که باید فوری جبرانش بکنم. وقتی از خاطرات گذشته خود مربوط به مشکلات دوران نوجوانی خودش می گوید، یعنی می خواهد بگوید که تو اصلا از این دست مشکلات نداری و باید خوب درس هایت را بخوانی. وقتی می گوید: «استادم فقط یک سیلی به من زد و من از همان روز متحول شدم و در راه راست قدم برداشتم!» یعنی تو هم می توانی بدون اینکه یک دست کتک مفصل بخوری متحول بشوی. وقتی اسم عمو ناصر را می آورد، دنیا سرم خراب می شود. واقعا نه، من عمراً با عمو ناصر قابل مقایسه باشم! ولی ب...
ادامه مطلب