خرید بک لینک
دستپخت

اولین قاشق غذا را که به دهان بردم با طعم ناجورش فهمیدم چه دسته گلی آب داده ام!

سن و سالی نداشتم و تازه برای اولین مرتبه غذای مورد علاقه پدر را درست کرده بودم.

با این که خیلی دقت کردم باز هم غذایم درست و حسابی از کار در نیامد. قاشق دوم را به زور خوردم؛ در همان حال زیرچشمی به پدر نگاه کردم تا ببینم عکس العمل او چگونه است؟

تعجب کردم! آخر پدر، با اشتهایی خوب در حال خوردن غذا بود و بی آن که حالت صورتش عوض شود از دست پخت من تعریف می کرد.

در بین حرف هایش می گفت:

-«غذای دخترم معصومه یک طعم اشتها آوردارد.»

پدر آن قدر از دست پخت من تعریف کرد که بعد از آن روز اعتماد به نفسم زیاد شد و غذاهایم خوردنی تر.

خاطره ای از شهید محمد پور رحمانی جا غرق

راوی: معصومه پور رحمانی جا غرق، دختر شهید

[email protected]

نویسنده: مریم عرفانیان

تهیه: مینوخرازی

تنظیم: فهیمه امرالله

شبکه کودک و نوجوان تبیان

تربیت دختر

فرزند دوممان هم دختر بود. یکی از اقوام به شوخی گفت:..

اولین مبارزه

یک روز خانم معلم به پسرم گفت:...

از همان کودکی

برادرم هشت سال بیشتر نداشت و در مغازه خیاطی شاگردی می کرد، استادکارش به پدرم گفته بود:...

برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1395 ساعت: 5:19

صفحه بندی