خرید بک لینک
خاندان نور



جابر بن عبدالله انصاری می گوید: در زمان جنگ خندق هزاران مرد از یاران رسول خدا مشغول کار بودن که زمان غذا خوردن رسید، همه گرسنه و خسته بودند اما غذایی نداشتیم نمی دانستم چه باید بکنم پس، نزد رسول خدا رفتم و عرض کردم یا رسول الله فقط 3 کیلو جو و یک راس گوسفند داریم که جوابگوی این لشگر نیست می فرمایید چه کنیم.
حضرت فرمودند: ای جابر آن سه کیلو جو را آرد کرده و خمیر نان درست کنید و گوسفند را سربریده تمیز کنید و در دیگ بپزید.
حضرت به سراغ خمیرنان آمدند و دست مبارکشان را بر روی خمیر گذاشتند و بعد به سراغ دیگ رفتند و به داخل آن نگریستند.
فرمودند یاران را صدا کنید بیایند ازخمیرها نان پختند و ازگوشت خوردند همه سیر شدند و باز هم مقداری از غذا مانده بود.
و این است برکتی که خدا باید بدهد.

[email protected]

بازنویسی ازکشف الاسرار

نویسنده: مینو خرازی

تنظیم: مرجان سلیمانیان
شبکه کودک و نوجوان تبیان

تو حریف علی نمی شوی

جوان کافری عاشق دختر عمویش شد. عمویش پادشاه حبشه بود . جوان نزد عمو رفت و گفت:

خدا خلف وعده نمی کند

خدا خلف وعده می کند؟ شخصی نزد امام صادق(علیه السلام) آمد و عرض کرد اجازه می خواهم تاسوالی بپرسم.

آشنایی مختصر با امام جعفر صادق (ع)

خورشید، آن روز از افق مدینه، نور طلایی خود را بر سر و روی شهر می پاشید و همه جا را نورباران می کرد...

برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 4 ارديبهشت 1395 ساعت: 16:10

صفحه بندی