خرید بک لینک
آش خوشمزه
آش خوشمزهبزبزک زنگوله پا، یک سبد بافت. آن را از سقف خانه آویزان کرد و به بزغاله هایش گفت: « اگر روزی من در خانه نبودم و گرگ آمد، بروید توی این سبد و طناب را بکشید».

آش خوشمزهآن روز خیلی زود رسید. بزبزک زنگوله پا بچّه هایش را صدا کرد و گفت : « مواظب خودتان باشید. خانه را تمیز کنید، ظر ف ها را هم بشویید. من زود برمی گردم و برایتان یک آش خو شمزّه می پزم.» و رفت.

درِ خانه باز مانده بود. گرگ وارد خانه شد و گفت:« بچّه ها، سلام! من خاله تان هستم.»

آش خوشمزهبزغاله ها پریدند توی سبد، طناب را کشیدند و گفتند:« خاله جان سلام. مادرمان گفته بود که شما می آیید تا خانه را تمیز کنید و برایمان آش خوشمزّه بپزید. به ما هم گفته این بالا بمانیم تا مزاحم شما نباشیم. »

گرگ ناچار شد که خانه را جارو بزند و گردگیری کند، ظرف ها را بشویَد، آش هم بپزد. بعد هم از خستگی روی تخت اُفتاد و منتظر شد که بزغاله ها پایین بیایند، امّا خیلی زود خوابش برد.

آش خوشمزهبزبزک زنگوله پا از راه رسید. گرگ را دید. جارو را برداشت. با آن، گرگ را زد و از خانه بیرون کرد. بزغاله ها از سبد پایین آمدند.

بعد هم دور هم نشستند، آشی را که گرگه پخته بود خوردند و خندیدند. امّا بزبزک زنگوله پا، دلش برای گرگه سوخت. یک ظرف آش هم برای او کشید و پشت در گذاشت.

[email protected]

نویسنده : سوسن طاقدیس

تهیه: فهیمه امرالله

شبکه کودک و نوجوان تبیان

لاک پشت کجاست

قصه گو: یکی بودیکی نبود. یه لاک پشت و یه خرگوش ...

گردش کرم کوچولو

کرم کوچولو،سرش را از خاک بیرون آورد. هوا به تنش خورد. آسمان و خورشید را دید. ...

دم پفکی

یکی بود، یکی نبود. خانم خرگوشی بود که دوازده خرگوش کوچولو داشت...

برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 11 خرداد 1395 ساعت: 19:20

صفحه بندی