بازرس 
رئیس رستوران وارد آشپزخانه شد و به گارسون گفت: «بازرس بهداشت وارد رستوران شده و الان می آید این جا... اگر روپوش تو را ببیند، حتماً رستوران را به خاطر رعایت نکردن بهداشت، تعطیل می کند.» آشپز با ترس گفت: «حالا چه کار کنیم رئیس؟» رئیس گفت: «وقتی گفت چرا روپوشت این قدر سیاه است، بگو پدرم از دنیا رفته است!»
پسر لاغر به پسر چاق گفت: «باز هم که چاق تر شده ای ... راستی، چرا پدرت هر سال یک تلویزیون بزرگ تر می خرد؟» پسر چاق گفت: «چون وقتی می خواهد فوتبال تماشا کند، من می روم جلوی تلویزیون می ایستم!»

در یک رستوران جاده ای، مشتری پیش رئیس رستوران رفت و گفت: «من بسیار راضی و خوشحال هستم. غذا عالی بود. گوشتش تازه و برنجش هم بسیار خوش عطر بود. واقعاً همه چیز عالی بود. خیلی خوشحالم که غذایم را همراهم از خانه آورده بودم!»
مگس 
یک دختر سه ساله دارم که خیلی کنجکاو است. یک روز دخترم گفت: «بابا من تا حالا مگس واقعی ندیده ام.» گفتم: «ناراحت نباش دخترم... می برمت مغازه ی کبابی تا ببینی!»
تعارف کردن چیز بدی نیست اما اصرار کردن زیاد خوب نیست. یک روز آقا ناصر با رنگِ روی پریده و حال بد رفت خانه. همسرش با نگرانی پرسید: «چی شه آقا ناصر؟» آقا ناصر گفت: «هیچ چی ... یه پیرمردی اسپری تنفسی داشت. خیلی تعارف کرد که من هم چند پاف بزنم!»
متهم به قاضی گفت: «من گناهی ندارم آقای قاضی... مرا به خاطر چند کلمه دستگیر کرده اند.» قاضی گفت: «پس چرا سر این آقا شکسته است؟» متهم: «من با فرهنگ لغات زدم توی سر این آقا!»
کانال کودک و نوجوان تبیانماهنامه رشد دانش آموز
برچسب:
نویسنده: فرومی