خورشید خانم تازه از خواب بیدار شده بود. موهای طلایی رنگ و پرنورش را شانه زد و به زمین نگاه کرد...
روزی سه سنجاقک آبی، سفید و نارنجی با هم پرواز می کردند...
روزی روزگاری پسرک چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود...
- - , .
برچسب:
نویسنده: فرومی
تاريخ: سه
شنبه
13 بهمن
1394 ساعت: 5:51