کودک و نوجوان

متن مرتبط با «میخواهم به خدا نزدیک شوم» در سایت کودک و نوجوان نوشته شده است

xa0گربه تنبل را موش طبابت می کند

  • نیلوبلاگ

    می گویند: در زمان های قدیم پیرزن نخ ریسی بود که از چند سال پیش شوهرش مرده بود و با دو تا گربه اش زندگی می کرد. اسم یکی از گربه ها عروس بود و اسم یکیش هم ملوس. گربه عروس خیلی زرنگ بود و روزی نبود که چند تا موش نگیرد و سبیلی چرب نکند برعکس او ملوس، گربه خیلی تنبل و تن پروری بود و بیشتر وقت ها می رفت پهلوی پیرزن و آن قدر لوس بازی در می آورد تا پیرزن از غذای خودش یک چیزی به او می داد. موش های خانه پیرزن خیلی از عروس می ترسیدند اما میانه شان با ملوس خیلی خوب بود به طوری که وقتی ملوس تنبل می خوابید موش ها از سر و کولش بالا می رفتند، خلاصه وقتی موش ها از تنبلی و بی ...

    ادامه مطلب
  • می خواهم به مامان کمک کنم

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبود، خانه خیلی نامرتب است و مامان می خواهد آن را تمیز کند. سارا هم دوست دارد در کارهای خانه به مادرش کمک کند... او به آشپزخانه می رود و می گوید: مامان من چه کاری می توانم انجام بدهم؟ ولی مامان از سارا می خواهد که برود بازی کند. چون امروز کارهای خانه کمی مشکل تر است، ولی سارا باز هم اصرار دارد تا کاری انجام بدهد. مامان می گوید: باشد. می توانی ظرف های کثیف را به آشپزخانه ببری. سارا می خواست ظرف ها را به آشپزخانه ببرد که پایش به پارچ آب خورد و روی زمین ریخت. مامان مجبور شد کارش را رها کند و آشپزخانه را خشک کند، تا کسی سُر نخورد. سارا به مامانش ...

    ادامه مطلب
  • نگاهی کوتاه به زندگینامه زکریای رازی

  • نیلوبلاگ

    محمد بن زکریای رازی یکی از معروف ترین شیمیدانان و طبیبان جهان اسلام است محمد بن زکریای رازی یکی از معروف ترین شیمیدانان و طبیبان جهان اسلام است که در 251 هجری قمری در ری به دنیا آمد و در 313 هجری قمری در همین شهر وفات یافت و اروپائیان او را با نام های "رازس"، "رازی" و "الرازی" می شناسند.در دوره خلافت امویان، حکمرانان بر اقوام غیر عرب فشار زیادی می آوردند و به آنان امکان هیچ گونه تعقل و پژوهش علمی را نمی دادند. آنان برای علوم طبیعی هیچ ارزشی قائل نبودند و به نظرشان این علوم فقط به درد ملل غیر عربی مثل ...

    ادامه مطلب
  • سلام به گل ها

  • نیلوبلاگ

    دوباره صبح آمد یک روز خوب و زیبا سلام کردم امروز به مادر و به بابا به خانم مربی به دوستان خندان به سبزه ها به گل ها به آفتاب تابان سلام کرده ام، چون سلام کار خوبی است من از خدا گرفتم دوباره نمره بیست [email protected] فهیمه امرالله - شاعر: کبری بابایی ستاره چشمک زن تو آسمون، تو دریا ... غنچه کوچولو با نام خدا چشاشو واکرد شد گلی زیبا ... خبر، خبر، خبرهای فراوان با یک کتاب می شینم تو ایوان Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خدای هفت آسمان

  • نیلوبلاگ

    خدایِ جهان باغ را آفریدهدرخت و گل و زاغ را آفریده خدا نور داده به خورشید روشنخدا عقل داده به ذهن تو و من خدا در زمین استخدا توی هفت آسمان استخداوند ما مهربان است [email protected] فهیمه امرالله -شاعر: کبری بابایی نگاه کن به آسمون، هم رنگِ دریا شده بعد از بارون همه جا، ببین چه زیبا شده ... ...پروانه خوش به حالت پر می زنی همیشه ... یک شاخه گل سرخ آوردم از بیابان Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • آی آی، جانوری با انگشت منحصر به فرد

  • نیلوبلاگ

    شاید میمون ها بیش ترین شباهت را از لحاظ ظاهری به انسان داشته باشند و تا جایی که علم ثابت کرده 96 درصد از ترکیبات ژنتیکی این دو با یک دیگر مشترک است با این حال هیچ موجودی از لحاظ توان مندی به پای انسان نمی رسد. اما در جنگل های ماداگاسکار موجودی به اسم آی آی زندگی می کند که از هر گونه حیوانی و حتی انسان ذره ای را به ارث برده؛ دمش شبیه به سنجاب است و گوش ها و چشم هایش هم به موش شباهت دارد و علاوه بر این ها، یک انگشت میانی بسیار بلند و باریک دارد که کارهای خارق العاده ای را انجام می دهد.پژوهشگران در ابتدا تصور می کردند که این جانور یک جونده است، اما حالا بر اساس تحقیقات جدید روشن شده که در زمره میمون ها به خصوص گونه خاصی از لمورها جای می گیرد. آی آیشب هادر جنگل های ماداگاسکار به راه می افت...

    ادامه مطلب
  • ساخت هواپیما با بطری نوشابه

  • نیلوبلاگ

    سلام بچه ها! امروز با کمک بزرگترها و با راهنمایی ما یک جا شمعی زیبا و ساده درست کنید ... این کاردستی زیبا مخصوص دختران و پسران با سلیقه می باشد . قلعه پرنسس و قلعه دزدان دریایی سلام بچه ها، امروز می خواهیم با کمک هم یک گل آفتابگردان خوشکل ....درست کنیم. وسایل مورد نیاز را آماده کنید و با من همراه شوید Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گربه ملوس

  • نیلوبلاگ

    گربه ملوس یه گربهملوسی داشتمکه اون خیلی دوست می داشتم گربه کوچکم قشنگ بودرنگش مثل پلنگ بود با پاهای کوتاهش می دویدهی می دوید تا صدایش می کردمزودی می شنید نام گربه ام پلنگی بودچه قدر گربه قشنگی بود یه روزی گربه مززیرفت به دنبال بازی هرچه صدایش کردمباز نیامد هوا که تاریک شداز رو دیوار آمد شهرزاد فراهانی- سایت اتل متل توتوله ننه جون توی حیاط کاسه ی آب می ذاره واسه ی پرنده ها کمی گندم میاره روزهای آخر زمستان بود. هنوز بهار به دهکده نیامده بود.یک روز جارو از پرستو شنید که خانم بهار را پشت ابر دیده. ... بچه های تایوان و بنگلادش آلبانی و مراکش فرانسه و لهستان هلند و تاجیکستان سوریه و فلسطین عراق و ایران و چین Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گربه کوچولو

  • نیلوبلاگ

    بچه گربه ای دیشبتوی کوچه ی ما بودمانده بود در بارانخیس خیس و تنها بود خانه ای قدیمی رادید و رفت نزدیکشپا گذاشت آهستهدر حیاط تاریکش گربه با میو... هایشاز خدا تشکر کردزیر سقف آن خانهخواب رفت و خر خر کرد کانال کودک و نوجوان تبیان منبع:سایت نبات تهیه،شهرزاد فراهانی شبکه کودک و نوجوان تبیان ساختم یك خانه با سه تا پشتی باز... بهار یواش یواش میاد صدای کفش پاش میاد ... دوباره آمد از راه بهار سبز و زیبا ... Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • جارو و خانم بهار

  • نیلوبلاگ

    جارو و خانم بهار روزهای آخر زمستان بود،هنوز بهار به دهکده نیامده بود.یک روز جارو از پرستو شنید که خانم بهار را پشت کوه دیده.فوری چارقدش را پشت کمرش سفت کردو رفت بقیه جارو ها را صدا کرد. از خواب پاشید که خانم بهار تو راهه....... جارو ها همگی آمدند و در یک چشم به هم زدن ، کوچه دهکده را مثل دسته گل تمیز کردند. فردا صبح که خورشید چشمانش راباز کرد دید خانم بهار اومده و کنار دهکده ایستاده.. خانم بهار با لبخند گفت: به، به. چه دهکده تمیزی....... و بعد مشت مشت شکوفه از سبدش برداشت. و پاشید روی شاخه های درختان جارو چشمش که به شکوفه ها خورد. هورا کشید و گفت:خانم بهار اومده. خانم بهار اومده. بهار به دهکده رسیده بود و صدای آواز گنجشک ها شنیده شد.کانال کودک و نوجوان تبیان [email protected] منبع:...

    ادامه مطلب
  • عروج عیسی (ع) به آسمان ها

  • نیلوبلاگ

    در پنجاه و یکمین سال از دوران حکومت « اسیخ بن اشکان » عیسی بن مریم به پیامبری مبعوث گردید. او به بیت المقدس آمده و تا سن سی و سه سالگی بنی اسرائیل را به خداپرستی دعوت نمود تا آن که یهودیان بر او دست یافته و مدعی گشتند که به قتلش رسانده اند اما خداوند راه هر تسلطی را بر آن ها بسته بود و شهادت عیسی ( ع) بر آن ها مشتبه گشت. شبی که قرار بود عیسی ( ع) به آسمان ها رود دوازده تن از اصحاب خویش را در خانه ای جمع نمود سپس در حالی که داخل چشمه ای بود سرش را در داخل آب تکان داده و گفت: من به زودی از دست یهودیان رهایی یافته و به آسمان ها عروج خواهم کرد. اینک کدامیک از شما حاضر است به جای من بر صلیب کشیده شود تا خداوند درجه ای به مانند من بدو عطا فرماید؟ جوانی از آن میان این مسئولیت را پذیرفت. سپس عیس...

    ادامه مطلب
  • جنبه مثبت و منفی عصبانیت

  • نیلوبلاگ

    عصبانیت از احساسات طبیعی انسان است که همه ما آن را به گونه ای تجربه کرده ایم. با این همه افراد زیادی عصبانیت را رفتاری منفی تلقی می کنند که مانع از بیان احساسات به صورت مطلوب می شود. عصبانیت وقتی بروز می کند که فرد احساس نامطلوبی از حوادث و اعمال و رفتار دیگران نسبت به خود کند. مثلاً با او به درستی رفتار نشده است. با بروز این حس، بدن مقدار زیادی از ترکیبات شیمیایی را که موجب تغییر نحوه کار کرد بدن می شوند، آزاد می کند. که شامل تغییراتی چون: بالا رفتن ضربان قلب، نفس نفس زدن، بالا رفتن دمای بدن و لرزیدن می باشد. این تغییرات، بدن را آماده درگیری یا فرار از موقعیت به وجود آمده می کنند و قدرت و هوشیاری را آنقدر بالا می برند که می توان با گریختن یا ایستادن برای درگیری، به جهت دفاع از حق و امنی...

    ادامه مطلب
  • خداپرست

  • نیلوبلاگ

    روزی بود و روزگاری بود. نیمه های یکی از شب ها جبرئیل که فرشته ی پیغام رسان خداست، شنید که خداوند می گوید: «بلی ای بنده ی من» و به صدای دعا و عبادت یکی از بندگانش جواب می دهد.جبرئیل با خود فکر کرد: « معلوم می شود که یکی از بندگان پاک و بی آلایش خداست که دارد با خدا راز و نیاز می کند و خاطرش پیش خدا عزیز است. در این موقع هم نمی توانم چیزی بپرسم، خوب است بروم این بنده ی خداپرست را بشناسم و برگردم». جبرئیل پر زد و در آسمان ها گردشی کرد و هر جا که نشانی از بندگان خوب خدا داشت جستجو کرد و نشانی از آن عابد نیافت. زود به جای خود برگشت و دید همچنان صدای دعای آن بنده شنیده می شود و توجه خداوندی به او ادامه دارد. فرشته فکر کرد: « این که نمی شود که من جبرئیل باشم و این بنده ی خدا را نشناسم. شاید هم ...

    ادامه مطلب
  • خدایا برف

  • نیلوبلاگ

    نورنارنجی رنگی تمام حیاط رو پوشانده. تا مچ پا توی برف فرو می روم و به طرف باغچه کشیده می شوم.برف تا چانه های گل ها بالا آمده و دور تا دور باغچه، یک در میان سروهای خمره ای و طبقه ای با کرک های سفید رنگ برف پوشیده شده اند.به سکوت عمیق شب گوش میکنم و به طرف تاب زرد رنگ وسط باغچه قدم برمی دارم. صدای جیر جیر تاب، مثل صدای زنجیرهای بیدار، سکوت شب را می شکند. گلوله های برف، تند و سریع و بی وقفه، از برابر نورمی گذرند و به زمین می ریزند.دهانم را باز می کنم و طعم خوش مزه تکه های برف را روی سطح زبانم احساس می کنم. طولی نمی کشد که یک احساس خوب دیگر هم به سراغم می آید: "خدایا شکرت! من تمام زیبایی های طبیعت را دارم"رفته رفته آن قدر برف بر سر وصورتم می نشیند که شکل آدم برفی می شوم. سرم را می برم بالا، ه...

    ادامه مطلب
  • جنِ جعبه موزیک

  • نیلوبلاگ

    پدرآرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جادهخاکی که نزدیک به کارخانهکنسرو سازی بود قرار داشت،آرش کافه را دوست داشت. در آن جا یک قهوه جوش بود. همین طور یک تنور کوچک و مقداری ساندویج که در یک ظرف شیشه ای در بسته قرار داشت. بهتر از همه این ها یک جعبهگرامافون سکه ای بود. یک ضبط صوت سکه ای قدیمی نه مثل آن ضبط صوتی که در کافهشیک و تمیز جاده اصلی بود. آهنگ آن هم بسیار قدیمی بود.آرش تنها کسی نبود که آن را دوست داشت، راننده های کامیون و زنانی که در کارخانه کنسرو سازی کار می کردند هم آن را دوست داشتند. آرش دوست داشت به آهنگ نظامی گوش بدهد و یا آهنگ « روح سواران در آسمان» آهنگی که کمی هم ترسناک بود. آهنگی که او بیشتر دوست داشت «گردش خرس های پشمالو» بود یک روز یک شنبهآرش به مادرش در تمیز کردن کافه کمک ...

    ادامه مطلب
  • گربه چشم آبی

  • نیلوبلاگ

    در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردستهآن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربهتازه وارد پیش آن ها آمد. همهگربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربهتازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بود، به طوری که چشم هایش دیده نمی شد ولی گوش هایش خیلی خوب معلوم بود. او بی خانمان بود و نلسون با یک آواز خو به او خوش آمد گفت. جولیوس خیلی چیزها برای گفتن داشت. یک شب نلس...

    ادامه مطلب
  • برکت خدا

  • نیلوبلاگ

    جابر بن عبدالله انصاری می گوید: در زمان جنگ خندق هزاران مرد از یاران رسول خدا مشغول کار بودن که زمان غذا خوردن رسید، همه گرسنه و خسته بودند اما غذایی نداشتیم نمی دانستم چه باید بکنم پس، نزد رسول خدا رفتم و عرض کردم یا رسول الله فقط 3 کیلو جو و یک راس گوسفند داریم که جوابگوی این لشگر نیست می فرمایید چه کنیم.حضرت فرمودند: ای جابر آن سه کیلو جو را آرد کرده و خمیر نان درست کنید و گوسفند را سربریده تمیز کنید و در دیگ بپزید.حضرت به سراغ خمیرنان آمدند و دست مبارکشان را بر روی خمیر گذاشتند و بعد به سراغ دیگ رفتند و به داخل آن نگریستند.فرمودند یاران را صدا کنید بیایند ازخمیرها نان پختند و ازگوشت خوردند همه سیر شدند و باز هم مقداری از غذا مانده بود.و این است برکتی که خدا باید بدهد. koodak@tebyan....

    ادامه مطلب
  • خدا خلف وعده نمی کند

  • نیلوبلاگ

    خدا خلف وعده نمی کند شخصی نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و عرض کرد اجازه می خواهم تاسوالی بپرسم.حضرت فرمودند:بپرسعرض کرد: دو آیه درکتاب خدا وجود دارد که من هر چه به آنان عمل می کنم نتیجه اش را نمی بینم.حضرت فرمودند: آن دو آیه کدام است؟عرض کرد: "ادعونی استجب لکم" (بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را) من او را می خوانم ولی اجابت نمیکند.حضرت فرمودند: فکر می کنی خدا خلاف وعده ای که داده عمل می کند.آن شخص گفت: نه پناه می برم به خداحضرت فرمودند: پس چرا اجابت نمی شود؟عرض کرد: فدایت گردم نمی دانمفرمودند: من به تو می گویم دعا کردن راههایی دارد و هر کس به آنان عمل کندو آنگاه دعا بخواند اجابت می شود.آن شخص پرسید: راه دعا کردن چیست؟امام علیه السلام فرمود: با حمد خداوند شروع کن و نعمت هایی را هم که به تو...

    ادامه مطلب
  • مراقب گربه های چاق باش!

  • نیلوبلاگ

    نمی دانم تا به حال فکر کردی که چرا این قدر اعلام می شود، آشغال ها را سر یک ساعت مشخص دم در بگذارید یا نه؟ می دانم که گاهی به مغزت خیلی فشار آوردی تا جوابش را پیدا کنی. اما شاید هنوز نتوانستی به جوابی برسی. حتماً گربه ها را دیدی، گربه های چاق و بزرگی که توی شهر پر است. هیچ فکر کردی که این همه گربه چاق و خپل از کجا غذا می آورند و می خورند؟ بله ، درست است از همین آشغال ها. گربه های چاق و بزرگ شهر که تعدادشان هم کم نیست، وقتی غذایی برای خوردن پیدا نمی کنند مجبور می شوند سراغ کیسه های زباله ای بروند که آن ها را کنار خیابان گذاشتیم. اگر کمی به این گربه های شکمو نگاه کنید می بینید که آنقدر توی کیسه های زباله را می گردند تا کی چیز خوشمزه پیدا کنند و بخورند . حتماً دلتان برای این موجودات بی نوا و...

    ادامه مطلب
  • بوی بهشت می آید!!!...(2)

  • نیلوبلاگ

    خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم» خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟» موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه...دوست ندارم» چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه...با حضرت معصومه قهرم» خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا...نگو خاله خدا قهرش می گیرد!...آخه چرا؟» دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی سرم آورده، به اصرار من بود که بابا مرخصی گرفت برویم قم؛ حالا ببین آه...با این دست و پای شکسته افتادم توی بیمارستان. حضرت معصومه مرا دوست نداشت ولی...» بغض راه گلویم رابست...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    گربه تنبل را موش | می خواهم به انگلیسی | می خواهم به محک کمک کنم | می خواهم به کودکی ام برگردم | می خواهم بهترین باشم | می خواهم به یاد من باشی | می خواهم بهائی شوم | می خواهم به زبان انگلیسی | میخواهم به خدا نزدیک شوم | می خواهم به شوهرم خیانت کنم