
الاغه رفت لب دریا آب بخورد. دریا او را گرفت. دُم الاغه فرار کرد. پرید توی ساحل و داد زد: زود باش الاغم رو بده. دریا دنبالش کرد. دُم الاغ رفت شهر، قلاب ماهیگیری خرید و برگشت. قلاب را انداخت توی دریا. قلاب تو دهن دریا گیر کرد. دُم الاغ قلاب را کشید. دریا دردش شد و دادش شد. گفت: نکش، نکش. هر چی بخواهی بهت می دم. بهش ماهی داد. گفت: ماهی نمی خواهم. الاغم را می خوام.بهش خرچنگ داد. گفت: نمی خوام.صدف داد. لاک پشت داد. مرواریدهای درشت داد. گفت: نمی خوام. الاغم را می خوام.دریا غصه ش شد. گفت: من این جا همه چیز دارم، الاغ ندارم. می خوام سوار الاغت بشم و الاغ سواری کنم. بذار الاغ...
ادامه مطلب
خرگوشک زیر درخت کاج نشست و با گریه گفت: «توی لانه مان تونل کَندم و مامانم عصبانی شده. با من قهر کرده.» بچه سنجاب گفت: «اگر جای تو بودم...» ولی همین که دید خرگوشک گوش نمی کند، پرید و رفت. خرگوشک باز گریه کرد. بعد اشک هایش را پاک کرد و دنبال بچه سنجاب دوید. ازاو پرسید: «اگر جای من بودی، چه کار می کردی؟» بچه سنجاب گفت: «خُب، لانه مان را پُر از میوه کاج می کردم تا مامانم با من آشتی کند.» خرگوشک زیر درخت کاج برگشت و یک بغل میوه کاج جمع کرد. آن وقت با خودش گفت: «مامانم که این ها را دوست ندارد! پس چه کار کنم؟» م...
ادامه مطلب
تو چقدر آدم ها را خوب می شناسی و چقدر خوب می دانی برای هرکس چه لازم است. تو چقدر خوب می دانی هرکس چه باید داشته باشد و چه نداشته باشد. تو چقدر خوب می دانی کی، کِی باید مزد بگیرد و کِی باید تنبیه شود. تو من را از خودم هم بیشتر می شناسی . یادت هست یک روز به این دنیای مسخره خندیدم؟ یادت هست یک روز از فرط کار و خستگی برای خودم گریه کردم؟ یادت هست یک روز سکوت کردم و گفتم خسته ام؟ یادت هست گفتم می خواهم تنها باشم؟ این چه سئوال های مسخره ای است که می کنم! معلوم است که تو همه چیز را به یاد داری. مگر می شود که تو چیزی را فراموش کنی؟ حالا که به من آرامش دادی، حالا که از هیاهوی دنیای شلوغ بیرونم آوردی، حالا که یک خلوت گرم و نرم به من هدیه دادی، نمی دانی چقدر احساس دلتنگی می کنم. نمی دانی چقدر احساس...
ادامه مطلب
چنان در فكر فرو رفته بودم كه نفهمیده بودم چارپا مدتى است به بیراهه افتاده است. ناگهان، در كنار خرابه هاى قریه اى با خاك یکسان شده، به خود آمدم و دریافتم كه از راه خود منحرف شده ایم. چارپا را نگه داشتم. خسته و بى رمق بودم. با درماندگى، به خرابه هاى بازمانده از آن روستای قدیمی كه تا لبة دیوارها در شن و خاك فرو رفته بود نگاه انداختم. به اطراف نیز نگاه كردم، اما هیچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشتم، باید آن راه دراز را دوباره باز مى گشتم. اما تصور طول راه بر من سنگینى مى كرد. به دیوار كوتاهى كه در كنارم بود تكیه دادم. پایم را دراز كرده و چوبدستى را با دو دست در مشت گرفتم و یك سر آن را بر دوش خود نهاده و سر دیگر را، پیش پاى خودم روى زمین گذاشتم. چارپا، روبه روى من، كمی آن سوتر...
ادامه مطلب
پیدا کردن ایده کاردستی بچه ها در برخی موارد به چالش بزرگترها تبدیل می شود، در این پست آموزش یک کاردستی راحت و زیبا برای شما آماده کرده ایم... این هم یک کاردستی ساده برای بچه ها با قاشق های یک بار مصرف... ایده های زیادی درست کردن کاردستی کودک با چوب بستنی وجود دارد. ما کاردستی حیوانات را انتخاب کرده ایم و چند شخصیت بامزه را به شما آموزش می دهیم... This entry passed through the Full-Text RSS service - if this is your content and you're reading it on someone else's site, please read the FAQ at fivefilters.org/content-only/faq.php#publishers....
ادامه مطلب
یکی بود، یکی نبود. خانم خرگوشی بود که دوازده خرگوش کوچولو داشت. همه سفید و تپلی بودند. در یک روز گرم و آفتابی، مامان خرگوشه داشت یازده خرگوش کوچولویش را می شست؛ ولی خرگوش کوچولوی دوازدهمی گوشه ای نشسته بود و نمی خواست خودش را بشوید. خانم خرگوشه گفت: «بیا دم پفکی! بیا و لااقل گوش هایت را بشوی!» دم پفکی به حرف مادرش توجهی نکرد. خانم خرگوشه همیشه می گفت: تمیز بودن گوش های خرگوش خیلی مهم است؛ ولی دم پفکی در جواب می گفت: «من گوش هایم را همین طور که هست دوست دارم؛ خاکستری و کثیف!» خانم خرگوشه یازده خرگوش کوچولو را شست و تمیز کرد؛ مخصوصاً گوش هایشان را. آن وقت به طرف دم پفکی رفت تا او را هم بشوید، ولی او با سرعت دوید و گفت:« نه، نه، نمی گذارم مرا بشویی. خانم خرگوشه گفت: « حداقل بگذار گوش هایت...
ادامه مطلب