کودک و نوجوان

متن مرتبط با «دم من انف الاغنام» در سایت کودک و نوجوان نوشته شده است

دم الاغ

  • نیلوبلاگ

    الاغه رفت لب دریا آب بخورد. دریا او را گرفت. دُم الاغه فرار کرد. پرید توی ساحل و داد زد: زود باش الاغم رو بده. دریا دنبالش کرد. دُم الاغ رفت شهر، قلاب ماهیگیری خرید و برگشت. قلاب را انداخت توی دریا. قلاب تو دهن دریا گیر کرد. دُم الاغ قلاب را کشید. دریا دردش شد و دادش شد. گفت: نکش، نکش. هر چی بخواهی بهت می دم. بهش ماهی داد. گفت: ماهی نمی خواهم. الاغم را می خوام.بهش خرچنگ داد. گفت: نمی خوام.صدف داد. لاک پشت داد. مرواریدهای درشت داد. گفت: نمی خوام. الاغم را می خوام.دریا غصه ش شد. گفت: من این جا همه چیز دارم، الاغ ندارم. می خوام سوار الاغت بشم و الاغ سواری کنم. بذار الاغ...

    ادامه مطلب
  • عقل گنده من

  • نیلوبلاگ

    بابا به مامان گفت: چرا ناراحتی؟ مامان گفت: دلم خیلی تنگ شده. با خودم فکر کردم چرا مامان دلش تنگ شده؟ به آشپزخانه رفتم. مامان یک پیش بند صورتی پوشیده بود. بندهای پیش بند را محکم دور دلش بسته بود. هم غذا درست می کرد و هم ظرف ها را می شست. خوب به مامان نگاه کردم. هورا، هورا، فهمیدم. کار لباس هایش بود. به اتاق خواب مامان رفتم. از کشو یک قیچی برداشتم. اول از بلوز قرمزش شروع کردم. آخه من بزرگ شده ام. عقلم هم گنده شده است. خوب می دانم بلوز روی شکم مامان می افتد. از همان جا قیچی کردم.بعد سراغ بلوز سیاهش رفتم و چند...

    ادامه مطلب
  • اگر جای او بودم

  • نیلوبلاگ

    خرگوشک زیر درخت کاج نشست و با گریه گفت: «توی لانه مان تونل کَندم و مامانم عصبانی شده. با من قهر کرده.» بچه سنجاب گفت: «اگر جای تو بودم...» ولی همین که دید خرگوشک گوش نمی کند، پرید و رفت. خرگوشک باز گریه کرد. بعد اشک هایش را پاک کرد و دنبال بچه سنجاب دوید. ازاو پرسید: «اگر جای من بودی، چه کار می کردی؟» بچه سنجاب گفت: «خُب، لانه مان را پُر از میوه کاج می کردم تا مامانم با من آشتی کند.» خرگوشک زیر درخت کاج برگشت و یک بغل میوه کاج جمع کرد. آن وقت با خودش گفت: «مامانم که این ها را دوست ندارد! پس چه کار کنم؟» م...

    ادامه مطلب
  • ماشین من

  • نیلوبلاگ

    با سرعت خیلی زیاد مثل باد به چپ،به راست تو کوچه و خیابان هر دو تا که خسته شدیم خاموش شدیم، بسته شدیم پارک می کنیم ماشین من تو کمد من توی رختخوابم کانال کودک و نوجوان تبیان [email protected] شهرزاد فراهانی-شاعر:مصطفی رحماندوست Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • رنگ من، زندگی من

  • نیلوبلاگ

    انسان از دیرباز به دنبال کشف فضا بوده و تا حدود بسیار زیادی هم موفق شدند شش رویداد مهم فضایی این مطلب را باز گو می مند... در جنگل های ماداگاسکار موجودی به اسم آی آی زندگی می کند که از هر گونه حیوانی و حتی انسان ذره ای را به ارث برده؛ دمش شبیه به سنجاب است و گوش ها و چشم هایش هم به موش شباهت داردو...... می دانید که یک موجود کوچک سفید نابینا در کف دریاها وجود دارد که غذای خود را خود به تنهایی پرورش می دهد؟ ... Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هزارپایی که با زیبایی خود دشمنان را فریب می دهد

  • نیلوبلاگ

    یکی از این گونه شگفت انگیز هزار پا، هزارپا جواهرنشان نام دارد. ظاهر این موجود به قدری زیبا و فریبنده است که دوست دارید آن را روی قطعه ای طلا قرار داده و به دست یا گردن خود آویزان نمایید. شاید فکر کنید این جانور ابعاد قابل توجهی دارد اما این هزارپایان جواهرنشان که عاقبت نیز به پروانه تبدیل می شوند بیش از آنچه تصورش را نمایید کوچک هستند و همین خاطر پیدا کردنشان در انبوه شاخ و برگ درختان بسیار دشوار است. نکته دیگر در مورد این گونه خاص سرعت بالایش در قیاس با موجودات هم رده خود است، چراکه این کرم ها در یک چشم بر هم زدن از مقابل دیدگان شما دور می شوند. نکته ای جالب این که در زیر سطح شیشه ای بدن این جانور نیز برآمدگی هایی به چشم می خورند که از داخل پوشش سخت آن سر بر آورده اند. این بیرون زدگی ها...

    ادامه مطلب
  • مامان من کجاست

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.در مزرعه ای کوچک و زیبا اردکی تخم خود را شکست و بیرون آمد. اردک تا چشم هاش و باز کرد دنبال مامانش گشت از خودش پرسید: مامان من کجاست؟ اردک کوچولو تصمیم گرفت خودش بره و مامانش و پیدا کنه، رفت و رفت تا رسید به سگ مزرعه. به آقا سگه گفت: سگ مهربون تو مامان من و ندیدی؟ مامانم گم شده و من دنبالش می گردم. سگ مزرعه گفت:نه ندیدم. ولی به تو کمک می کنم تا مامانت و پیدا کنی. اردک کوچولو خیلی خوشحال شد و ازسگ مهربون تشکر کرد. همین که کمی راه رفت چشمشون به بچه گربه افتاد. اردک کوچولو به گربه گفت: خانم گربه شما مامان من و ندیدین.آخه مامانم و گم کردم. گربه گفت: نه اردک کوچولو. من از صبح اینجام و مادر تورو ندیدم. اردک کوچولو با ناراحتی تشکر کرد و رفت. دوباره به ر...

    ادامه مطلب
  • دندان سالم من

  • نیلوبلاگ

    من با این که می دونم باید مواظب دندون هام باشم تا همیشه سالم بمونن ولی بازم شیرینی و شکلات زیاد می خورم و تا میام مسواک بزنم تنبلی میاد سراغم. امروز صبح که از خواب بیدار شدم هیچ کس خونمون نبود. چند بار مامانم و صدا کردم ولی جوابی نداد یادم اومد که مامانم کلی خرید داشته،آخه فردا یه عالمه مهمون داریم. خیلی گرسنم شده بود دریخچال و که باز کردم چشمم به شیرینی های خوشمزه خامه ای افتاد به جای صبحانه یک عالمه شیرینی و شکلات خوردم. اگه مامانم بود به من اجازه نمی داد این همه شکلات و کاکائو بخورم همیشه بهم می گه دندونات خراب می شه و باید بری دندون پزشکی هم کلی پول باید بدیم هم یه عالمه درد بکشی. ولی من اون موقع اصلا حرف مامانم یادم نبود فقط دوست داشتم تا مامانم نیومدهیه عالمهشیرینی بخورم و مطمئن ب...

    ادامه مطلب
  • من و مسواکم

  • نیلوبلاگ

    تیک تاک ساعتداره می شمارهشاید خوابیدهشاید بیداره شب شده کم کمباید بخوابمقبلش یه بوس بهبابا، مامانم ای داد بیداددیدی یادم رفتمسواک نزدمامشب سر وقت اما من هیچوقتتسلیم نمیشماز خواب خرگوشیهو پا میشم میون دستمیه دونه مسواکمیکروب شد هلاکدندون پاک پاک به فکر فردامتوی مدرسههرکی منو دیدهازم بپرسه : چه دندونایی!چقدر سفیدناینا دندوننیا مرواریدن؟ خب دیگه دیرهباید بخوابمبا لب خندونفردا بتابم.... [email protected] شاعر: مریم امیری پارسا تهیه: فهیمه امرالله_شبکه کودک و نوجوان تبیان من بلبلی قشنگم با پرهای رنگارنگ ......... باغچه کوچک من خیلی خیلی قشنگه ... خرگوش من چه نازه گوشاش چقدر درازه ..... This entry passed through the Full-Text RSS service - if this is your content and...

    ادامه مطلب
  • آی آی، جانوری با انگشت منحصر به فرد

  • نیلوبلاگ

    شاید میمون ها بیش ترین شباهت را از لحاظ ظاهری به انسان داشته باشند و تا جایی که علم ثابت کرده 96 درصد از ترکیبات ژنتیکی این دو با یک دیگر مشترک است با این حال هیچ موجودی از لحاظ توان مندی به پای انسان نمی رسد. اما در جنگل های ماداگاسکار موجودی به اسم آی آی زندگی می کند که از هر گونه حیوانی و حتی انسان ذره ای را به ارث برده؛ دمش شبیه به سنجاب است و گوش ها و چشم هایش هم به موش شباهت دارد و علاوه بر این ها، یک انگشت میانی بسیار بلند و باریک دارد که کارهای خارق العاده ای را انجام می دهد.پژوهشگران در ابتدا تصور می کردند که این جانور یک جونده است، اما حالا بر اساس تحقیقات جدید روشن شده که در زمره میمون ها به خصوص گونه خاصی از لمورها جای می گیرد. آی آیشب هادر جنگل های ماداگاسکار به راه می افت...

    ادامه مطلب
  • من....دوست دارم

  • نیلوبلاگ

    من غنچه ها را دوست دارمپروانه ها را دوست دارم گنجشک کوچک را که دارد شوق پروازبا آن نگاه مهربانش دوست دارم من ماه و خورشید درخشانبر پهنه این آسمان را دوست دارم من هر گل زیبای خوشبوروییده در دشت و دمن را دوست دارم من کهکشان را دوست دارمرنگین کمان را دوست دارم دریا و رقص موج جوشانبر ساحل و بر ماسه ها را دوست دارم من هر شهاب و هر ستارهآن ابرهای پاره پارهرقصان میان آسمان را دوست دارم دنیای ما زیباست زیبامن خالق دنیای زیباپروردگار مهربان را دوست دارم [email protected]تهیه: فهیمه امراللهشبکه کودک و نوجوان تبیان بچه گربه ای دیشب توی کوچه ی ما بود مانده بود در باران خیس خیس و تنها بود ننه جون توی حیاط کاسه ی آب می ذاره واسه ی پرنده ها کمی گندم میاره بچه های تایوان و بنگلادش آل...

    ادامه مطلب
  • من....دوست دارم

  • نیلوبلاگ

    من غنچه ها را دوست دارمپروانه ها را دوست دارم گنجشک کوچک را که دارد شوق پروازبا آن نگاه مهربانش دوست دارم من ماه و خورشید درخشانبر پهنه این آسمان را دوست دارم من هر گل زیبای خوشبوروییده در دشت و دمن را دوست دارم من کهکشان را دوست دارمرنگین کمان را دوست دارم دریا و رقص موج جوشانبر ساحل و بر ماسه ها را دوست دارم من هر شهاب و هر ستارهآن ابرهای پاره پارهرقصان میان آسمان را دوست دارم دنیای ما زیباست زیبامن خالق دنیای زیباپروردگار مهربان را دوست دارم [email protected]تهیه: فهیمه امراللهشبکه کودک و نوجوان تبیان بچه گربه ای دیشب توی کوچه ی ما بود مانده بود در باران خیس خیس و تنها بود ننه جون توی حیاط کاسه ی آب می ذاره واسه ی پرنده ها کمی گندم میاره بچه های تایوان و بنگلادش آل...

    ادامه مطلب
  • مرغابی عروسکی من

  • نیلوبلاگ

    تعداد بازديد : 8 دوشنبه 17/3/1395 تاريخ : تهیه:شهرزاد فراهانی شبکه کودک و نوجوان تبیان در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی كوچكی در میانه راه بالائی كوه بن مكدیو در اسكاتلند زندگی می كرد. ... در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. ... روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. ... Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کاردستی سرمدادی های منگوله ای

  • نیلوبلاگ

    رنگ کردن تخم مرغ ها کار آسان و سرگرم کننده ای است . برای این کار می توانیم روی پوسته ی تخم مرغ طرح های مختلفی پیاده کنیم... با وسایل ساده یک بازی جالب خلق کنید و با دوستان خود مسابقه ماهیگیری بگذارید و لذت ببرید... همیشه با دیدن کاردستی خودتان که چطور اتاقتان را زیباتر کرده است لذت می برید. این لوستر کاغذی زیبا٬ از وسایل ساده ای که همه در اختیار دارند ساخته شده و روش ساخت آن نیز نسبتا آسان است... Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در سرزمین منا ( مردی که کمک خواست)

  • نیلوبلاگ

    مردمی که به حج رفته بودند، در سرزمین منا جمع بودند. امام صادق ( ع ) و گروهی از یاران لحظه ای در نقطه ای نشسته، از انگوری که در جلوشان بود می خوردند. سائلی پیدا شد و کمک خواست . امام مقداری انگور برداشت و خواست به سائل بدهد . سائل قبول نکرد و گفت « به من پول بدهید » امام فرمود : « خیر است » و آن انگور را هم به او نداد . طولی نکشید سائل دیگری پیدا شد و کمک خواست . امام برای او هم یک خوشه انگور برداشت و داد . سائل انگور را گرفت و گفت : « سپاس خداوند عالمیان را که به من روزی رساند » امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف داد . و سپس هر دو مشت را پر از انگور کرد و به او داد . سائل برای بار دوم خدا را شکر کرد . امام باز هم به او گفت : « بایست و نرو » سپس به یکی از کسانش که آن جا بود ، رو کر...

    ادامه مطلب
  • کودکان اندیشمند

  • نیلوبلاگ

    کودکان اندیشمند روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد. آن پیرمرد به اشتباه وضو می گرفت و آن دو کودک هوشمند، دریافتند که باید به شکلی او را از اشتباه بیرون آورند. لحظه ای فکر کردند و نقشه ای کشیدند. آن گاه به نزد مرد پیر رفتند و در مقابل او در باره ی وضو گرفتن با هم بحث نمودند. حسن (ع) می گفت: - وضوی من درست است. و حسین (ع) پاسخ می داد: - برادر وضوی من نیز صحیح می باشد و سپس از پیرمرد که به آن ها می نگریست، خواستند تا درباره وضوی آن ها داوری کند. پیرمرد، پس از مشاهده ی کار آن ها دریافت که هر دو کودک به گونه ای کاملاً صحیح وضو می گیرند، و این خود او می باشد که در انجام این کار، اشتباه دارد ؛ پس به آن ها گفت : - ای کودکان هوشمند! وضوی شما درست است...

    ادامه مطلب
  • پادشاه نیازمند

  • نیلوبلاگ

    پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت هر طرف را نگاه کرد کسی را ندید تا آن را به صاحبش بر گرداند. فکر کرد سکه را به کسی بدهد که از همه نیازمند تر است. آن را توی جیبش گذاشت و به سمت قصر پادشاه رفت و نزدیک قصر که رسید پادشاه را دید جلوی قصر با درباریان مشغول صحبت است. پیرمرد نزدیک آن ها شد و به پادشاه گفت: ای پادشاه من این سکه را پیدا کرده ام و آن را برای شما آورده ام. پادشاه و درباریان ساکت شدند و به پیرمرد نگاه کردند. پادشاه با تندی گفت: پیدا کرده ای که کرده ای چرا آن را برای من آورده ای؟ پیرمرد گفت: با خودم گفتم سکه را به کسی بدهم که ازهمه محتاج تر است. هرچه فکر کردم از تومحتاج تر کسی را ندیدم! پادشاه که خیلی عصبانی شده بود گفت: اصلا م...

    ادامه مطلب
  • جنبه مثبت و منفی عصبانیت

  • نیلوبلاگ

    عصبانیت از احساسات طبیعی انسان است که همه ما آن را به گونه ای تجربه کرده ایم. با این همه افراد زیادی عصبانیت را رفتاری منفی تلقی می کنند که مانع از بیان احساسات به صورت مطلوب می شود. عصبانیت وقتی بروز می کند که فرد احساس نامطلوبی از حوادث و اعمال و رفتار دیگران نسبت به خود کند. مثلاً با او به درستی رفتار نشده است. با بروز این حس، بدن مقدار زیادی از ترکیبات شیمیایی را که موجب تغییر نحوه کار کرد بدن می شوند، آزاد می کند. که شامل تغییراتی چون: بالا رفتن ضربان قلب، نفس نفس زدن، بالا رفتن دمای بدن و لرزیدن می باشد. این تغییرات، بدن را آماده درگیری یا فرار از موقعیت به وجود آمده می کنند و قدرت و هوشیاری را آنقدر بالا می برند که می توان با گریختن یا ایستادن برای درگیری، به جهت دفاع از حق و امنی...

    ادامه مطلب
  • چرا من؟

  • نیلوبلاگ

    «آفرین!...آفرین!... خیلی عالی بود!!!» صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟» همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر اینکه از همه بچه ها پولدار تر و زیبا تر بود. درست نمی دانم شاید برای این که موهایش طلایی و بلند بود، شاید هم برای خوراکی های خوشمزه ای بود که مادرش برای بچه های ک...

    ادامه مطلب
  • تو مرا بیشتر از خودم می شناسی

  • نیلوبلاگ

    تو چقدر آدم ها را خوب می شناسی و چقدر خوب می دانی برای هرکس چه لازم است. تو چقدر خوب می دانی هرکس چه باید داشته باشد و چه نداشته باشد. تو چقدر خوب می دانی کی، کِی باید مزد بگیرد و کِی باید تنبیه شود. تو من را از خودم هم بیشتر می شناسی . یادت هست یک روز به این دنیای مسخره خندیدم؟ یادت هست یک روز از فرط کار و خستگی برای خودم گریه کردم؟ یادت هست یک روز سکوت کردم و گفتم خسته ام؟ یادت هست گفتم می خواهم تنها باشم؟ این چه سئوال های مسخره ای است که می کنم! معلوم است که تو همه چیز را به یاد داری. مگر می شود که تو چیزی را فراموش کنی؟ حالا که به من آرامش دادی، حالا که از هیاهوی دنیای شلوغ بیرونم آوردی، حالا که یک خلوت گرم و نرم به من هدیه دادی، نمی دانی چقدر احساس دلتنگی می کنم. نمی دانی چقدر احساس...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دم الاغنام | دم دم الاغنية الهندية | دم بعد الاغتسال | کراسولا دم الاغی | دم من انف الاغنام | اگر جای او بودم | اگر من جای او بودم | اگر من جاي او بودم | اگر من جای او بودم همان | اگر من جای او بودم ستار