چرا باید گوشت بخوریم؟
-
تاریخ: 1395/1/26 ساعت: 14:15
بعضی وقت ها سؤال هایی داریم که جوابش را باید از بزرگترها بپرسیم. - چرا باید گوشت بخوریم؟ - چرا باید حیوونا رو به خاطر خودمون اذیت کنیم؟ - چرا بعضی از آدما گوشت نمی خورن؟ - گیاه خوار یعنی چی؟ در ابتدا باید بدانیم که بدن ما برای رشد به پروتئینِ کافی نیاز دارد. پروتئین هم از گوشت سفید و قرمز و بعضی دیگ...
چرا من؟
-
تاریخ: 1395/1/26 ساعت: 14:15
«آفرین!...آفرین!... خیلی عالی بود!!!» صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از ...
بوی بهشت می آید!!!...(2)
-
تاریخ: 1395/1/26 ساعت: 2:10
خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم» خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟» موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه...دوست ندارم» چشم های بادامیش گرد شد و ...
تو مرا بیشتر از خودم می شناسی
-
تاریخ: 1395/1/26 ساعت: 2:10
تو چقدر آدم ها را خوب می شناسی و چقدر خوب می دانی برای هرکس چه لازم است. تو چقدر خوب می دانی هرکس چه باید داشته باشد و چه نداشته باشد. تو چقدر خوب می دانی کی، کِی باید مزد بگیرد و کِی باید تنبیه شود. تو من را از خودم هم بیشتر می شناسی . یادت هست یک روز به این دنیای مسخره خندیدم؟ یادت هست یک روز از ف...
چانه زنی
-
تاریخ: 1395/1/24 ساعت: 16:41
یکی ازکارهای خوب دوستم این است که هر وقت آدم های فقیری را می بیند، زود دستش داخل جیبش می رود و مقداری پول کمک می کند. دقت کرده ام او همیشه چیزی در جیبش دارد تا به آن ها بدهد. بارها به خود گفته ام این چه کار قشنگی است که دوستم انجام می دهد. بعضی وقت ها دیده ام که فقیری دارد فالنامه، جوراب یا شانه و ک...
تعمیر وسایل خانه: فکر می کنی بلدی ؟
-
تاریخ: 1395/1/24 ساعت: 16:41
تصورش را بکن چقدر عالی می شد اگر می توانستی چیزی را با دست هایت بسازی مثل یک جا مدادی یا جعبه وسایل شخصی. فکر می کنی ممکنه؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست! بسیار خوب به این تست ها پاسخ بده تا بفهمی تا چه حد استعداد این جور کارها را داری ؟ 1 - برای نصب کردن یک پیچ از چه وسیله ای استفاده می کنی ... یک چکش مته ...
بوی بهشت می آید!!!...
-
تاریخ: 1395/1/24 ساعت: 16:41
پایم کو؟...پایم را پس بدهید...یالا...زود باشید، من پایم را می خواهم...پایم را.. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم. تصورش را هم نمی کردم اگر سال...
سخت تر از امتحان
-
تاریخ: 1395/1/24 ساعت: 2:43
سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش. دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زی...
ترس از تاریکی
-
تاریخ: 1395/1/24 ساعت: 2:43
زنگ آخر بود، معلم نداشتیم. حوصله ام سر رفته بود. از کلاس آمدم بیرون، یه چرخی توی حیاط زدم. ... حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند... عجب صدایی داشت تازه محو کتاب شده بودم که با آن صدای وحشتناک از جا پریدم و فریاد کشیدم. ... Let's block ads! (Why?)
یک خواهش کوچک
-
تاریخ: 1395/1/24 ساعت: 2:43
میمون گفت: فردا شب می خواهم به کنسرت بروم. خرس گفت: سعی کنیم برویم، حتماً خوش می گذرد. و شیر هم گفت : دلم لک زده برای صدای ساز و آواز. اگر شما بروید من هم می آیم. میمون گفت : باید ببینیم چه کار می توانیم بکنیم. آن دفعه قبلی هم، فقط خبرش را شنیدیم و من نتوانستم بروم . خرس گفت: ببینیم ندارد، حتماً می ...
این یعنی موفقیت
-
تاریخ: 1395/1/23 ساعت: 2:06
راستی تا به حال به زنبورها فکر کرده اید؟ به شباهتشان با ما؟ به اینکه آن ها هم اجتماعی اند. آن ها هم مثل ما دسته جمعی زندگی می کنند.پس فرق ما و آن ها چیست؟ فرق ما با آن ها در استحکام بنیان خانواده های مان است. به این که، خانواده قوانین اجتماعی را می آموزیم و با یادگیری آن ها جامعه خویش را هم می سازیم...
سرزمین رویاها
-
تاریخ: 1395/1/23 ساعت: 2:06
یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. فرشته ماهی ها به امید تکه ای نان روی آب چرخ می زدند . دل من هی به هم می خورد. قلاب ماهیگیری هی توی آب تکان می خورد و موج می ا نداخت . مارها و فرشته ماهی ها از هم جلو می زدند. تن می زدند به هم و خودشان ...
فرشتگان خدا
-
تاریخ: 1395/1/23 ساعت: 2:06
پیامبر(ص) به مدینه آمدند. خبر بگوش یکی از علمای یهودی بنام«ابن صوریا»رسید او با تنی چند از یهود، به دیدار رسول اکرم(ص) آمدند. از پیامبر سوالات مختلفی كردند و نشانه هایى را كه گواه نبوت او بود، جستجو کردند. در نهایت پرسیدند: «اى محمّد! خواب تو چگونه است؟... به ما اطلاعاتى درباره خواب پیامبر موعود داد...
از همین حالا
-
تاریخ: 1395/1/21 ساعت: 21:39
خیلی دیر شده بود. یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم. با ترس و لرز وارد حیاط شدم وتا توان داشتم؛ یک نفس دویدم به سمت کلاس. صدای خانم معلم از پشت در کلاس به گوش می رسید. داشت حاضر و غایب می کرد. جرات در زدن نداشتم. خیلی بد شد. اصلا"دلم نمی خواست که اولین روز مدرسه تاخیر ...
ساحل تو
-
تاریخ: 1395/1/21 ساعت: 21:39
ماهی سرخ تنگ بلور دلم هوای تو را دارد یا مهدی (عج)، هوای رسیدن و دریایی شدن. ماهی سرخ دلم می داند که امواج دریای کنارت، همیشه آرام است. می داند که دل تمام اقیانوس ها به تو ختم می شوند و می داند که ساحل تو همیشگی است. ماهی سرخ تنگ بلور دلم، تنها کنار ساحل تو آرام می گیرد. آن گاه، دیگر نه از طوفان و م...
آیات مباهله
-
تاریخ: 1395/1/21 ساعت: 21:39
زمان زیادی از آشکار شدن رسالت پیامبر (ص) نگذشته بود که پیامبر اسلام (ص) به سران قبایل و سرزمین های دیگر نامه ای نوشتند و آن ها را به دین خود دعوت نمودند. یکی از این نامه ها، نامه ای بود که به اسقف نجران نوشته بودند. که به وسیله آن مسیحیان نجران را به آئین اسلام دعوت نموده بودند. همین که اسقف نامه به...
دستپخت
-
تاریخ: 1395/1/19 ساعت: 5:19
اولین قاشق غذا را که به دهان بردم با طعم ناجورش فهمیدم چه دسته گلی آب داده ام! سن و سالی نداشتم و تازه برای اولین مرتبه غذای مورد علاقه پدر را درست کرده بودم. با این که خیلی دقت کردم باز هم غذایم درست و حسابی از کار در نیامد. قاشق دوم را به زور خوردم؛ در همان حال زیرچشمی به پدر نگاه کردم تا ببینم عک...
آخر قصه چی می شه
-
تاریخ: 1395/1/19 ساعت: 5:19
آخر قصه چی می شه؟ کی می ره و کی می مونه؟ یه برگ خسته تا کجا اسیر باد و بارونه؟ به من بگو کی می رسه میوه کال آرزو؟ واسه یه بارم که شده حقیقتو بهم بگو چشمای تو بهم می گه تو تا همیشه زنده ای پر بزن از تو قاب عکس! بگو هنوز پرنده ای ... اینو ولی خوب می دونم سکوت تو یعنی صدا بخون دوباره از وطن چکاوک شهید ...
و من صد سال خوابیدم(2)
-
تاریخ: 1395/1/19 ساعت: 5:19
چنان در فكر فرو رفته بودم كه نفهمیده بودم چارپا مدتى است به بیراهه افتاده است. ناگهان، در كنار خرابه هاى قریه اى با خاك یکسان شده، به خود آمدم و دریافتم كه از راه خود منحرف شده ایم. چارپا را نگه داشتم. خسته و بى رمق بودم. با درماندگى، به خرابه هاى بازمانده از آن روستای قدیمی كه تا لبة دیوارها در شن ...
تا حضورت...
-
تاریخ: 1395/1/17 ساعت: 16:39
پر می کشم و تا حضورت می آیم. می خواهم دست های سخاوتت را در برابرم بگیری تا در آن ها لانه کنم . تا سایه رحمتت بر سر ملیچکی چون من بیفتد. آن گاه دیگر نه از باد می هراسم که تار و پود لانه ام را به بازی گرفته و نه از چنگال سیاه عقابی که دارایی ام را به تاراج برده. پر می کشم و تا حضورت می آیم. آن گاه دیگ...